همه نوشته‌های موسسه گفتگوی ادیان

IID_logo

دیدگاه ‌مستشرقان درباره منشاء تصوف

دیدگاه ‌مستشرقان درباره منشاء تصوف
نام پژوهشگر : دکتر رضا سلیمان حشمت
منبع :دانشنامه جهان اسلام
شرح : برخی مستشرقان بر اساس تمایل‌شان به قولِ به اخذ و اقتباس با نظر به بعضی از اجزا و عناصر تصوف، کلیت آن را غیر اسلامی و دخیل در عالم اسلام تلقی کرده‌اند، لیکن این مستشرقان درباره اصل و منشأ آن اتفاق نظر ندارند و هر گروه از آنها آن‌ را مأخوذ یا متأثر از سنّتی متفاوت دانسته‌اند.
سنت‌های مختلفی که مستشرقان آن را منشاء تصوف اسلامی می‌شمارند، عبارتند از:
الف)مسیحیت: به نظر مرکس، تصوف برگرفته از رهبانیت شام است. گولد تسیهر قائل است که فقر و درویشیِ ظاهر شده در عالم اسلام از فروع مسیحیت است. نولدکه پشمینه‌پوشی و نیکلسون مصطلحات صوفیه را نصرانی و مسیحی دانسته‌اند. آسین پالاسیوس و ونسینک و تورآندره‌آ نیز تأثیر عقاید مسیحی را در تصوف اسلامی نشان داده‌اند. دلایل و مستندات این گروه اجمالاً همان است که ابن تیمیّه (متوفی ۷۲۸) مطرح کرده است. ابن تیمیّه ترجیح فقر بر غنا را آموزه‌ای مسیحی دانسته است، همچنان که توکل بر خدا در امر معاش و تن زدن از کار و ظهور شیخ در میان صوفیه و امتناع برخی از آنان از ازدواج و تأهل و تمایل ایشان به تجرد، به رغم نهی پیامبر اکرم از رهبانیت، استشهاد آنان به اقوال حضرت مسیح و اناجیل،‌ بر تأثیر عقاید مسیحی در تصوف و عرفان اسلامی دلالت می‌کند. عقیده برخی فرق صوفیه به حلول و اتحاد متناظر با اعتقاد مسیحی در باب الوهیت مسیح است. همچنین گفته شده که قول به اسقاط تکلیف برای واصلان، شاید مأخوذ از نامه پولس رسول به غلاطیان (۵: ۱۸) باشد: «اما اگر روح خدا شما را هدایت کند، شما در قید شریعت نیستید». این دو عقیده اساس ردیه‌های بسیار علیه صوفیان بوده است، چندان که از همان ابتدا ابن حنبل آنان را به اباحه، و خَشیش و ابوزُرعه (دو شاگرد وی) متصوفه را به طایفه‌ای از زنادقه (روحانیه) منتسب کرده‌اند.

ب) سنّت یونانی: وینفلد، براون، مرکس، نیکلسون و ماسینیون بر تأثیر آرای گنوسی و فیثاغوری و نوافلاطونی بر تصوف تأکید کرده‌اند. نیکلسون به مقایسه آرای دیونوسیوس با ذوالنون مصری (متوفی ۲۴۵) پرداخته است و می‌دانیم که آرای این متأله مسیحی تا چه مایه متأثر از برقلس بوده است، در مورد ذوالنون نیز گفته‌اند که همچون جابربن حیّان از علوم اوایل اطلاع داشته است. مفاهیم و معانی‌ای نظیر زندان بودن تن برای روح، عدم امکان معرفت به حقیقت عالی از طریق فکرت عقلی و لزوم اشراق و جذبه، معرفت نفس و عالم صغیر بودن انسان و قول به فیض و سریان جملگی از حکمت و فلسفه یونان به تصوف و عرفان اسلامی سرایت کرده است. از حیث ریشه‌شناسی کلمات نیز ابوریحان بیرونی اصل کلمه صوفی را مأخوذ از سوف یونانی به معنای حکمت و دانایی دانسته است.

ج) سنّت هندی و بودایی: هورتن با نقل اقوال ابوریحان بیرونی و داراشکوه، بر مشابهت اوپانیشادها و یوگا سوترا و آرای متصوفه متقدم حکم کرده و تأثیر آرای هندوان و مذاهب برهمنان را مخصوصاً بر سخنان حلاج و بعضی دیگر از متصوفه، چون بایزیدِ بسطامی و جنیدِ بغدادی، قوی یافته است. جونس نیز بر همین اعتقاد است. این مستشرقان به مسئله ذکر در طریقت‌های صوفیه، عبادت و مجاهده و قول به تناسخ و اتحاد نفس با معقول خود و وصول به مقام فنا متناظر با اتحاد با نیروانا، به عنوان شواهد این رأی استناد می‌کنند. در مجموعه مشهور اوپانیشادها یا حکمت وِدانتا (مخزن عمده یوگا)، برهما که مبدأ کل عالم است، با آتما (اصل درونی آدمی)، در حقیقت یکی است و برای رهایی از جدایی ظاهری میان انسان و برهما راه چاره عبارت است از تصفیه وجود از آلایش‌های جسمانی و عبور متوالی از تنگنای تناسخ که به آن سمساره گویند. شباهت این سخن و سوز و گداز جدایی از اصل در میان عرفا و قول برخی از آنان به تناسخ،‌ آشکار است. گولد تسیهر مشابهت سرگذشت بودا و ابراهیم ادهم را دلیل بر توارد افکار و تشابه حالات دانسته و اولیری گفته است که نمی‌توانیم از اثر بودا که از طریق بلاد فارس و ماوراء‌النهر به جزیره‌العرب رفته بود، غفلت ورزیم.

د) سنّت ایرانی پیش از اسلام: نخستین کتابی که در اروپا درباره تصوف منتشر شد، نوشته ثولاک بود. وی ابتدا مدعی شد که منشأ عمده تصوف، آیین مجوس بوده است و حتی بعضی مشایخ صوفیه نیز مجوسی‌تبار بوده‌اند،‌ اما بعدها در آرای خود تجدید نظر کرد. دوزی عقیده نخستینِ ثولاک را تأیید کرده و بلوشه نیز به تأثیر عقاید مبادی ایرانی اشاره کرده است. به اعتقاد براون، شباهت زهد در عالم اسلام به زهد و عبادت مانویان و مزدکیان و اینکه حقیقت محمدیه شبیه هرمز در نظر زردشت است و نیز نفوذ ایرانیان در عهد عباسی، تأثیر آنان را آشکار می‌سازد.

در این میان، برخی درباره اصل و منشأ تصوف گفته‌اند که چند عنصر و عامل، با هم و به صورت ترکیبی، تأثیر داشته‌اند. هارتمان بیشتر به نفوذ هندوان، به علاوه بعضی عوامل دیگر، توجه کرده است. فون کرمر از تأثیر عنصر هندی و بودایی که به عقیده وی مظهرش جنید و بایزید است، سخن گفته و عنصر دیگر را رهبانیت مسیحی معرفی کرده است. وی مخصوصاً حارثِ محاسبی و ذوالنون مصری را از مظاهر آن دانسته است.

کارادوو منشأ تصوف را در آیین مسیح، در حکمت یونان، در ادیان هند و ایران و حتی در آیین یهود می‌داند. در این خصوص، توضیح داده‌ است که این عناصر بدان صورت در آن داخل نشده‌اند که تعیین و تحدید آنها آسان باشد و بتوان هر عنصری را به طور دقیق و صریح به اصل خود ارجاع داد. مثلاً حیات ناسکانه را هم در میان بوداییان می‌توان دید، هم در میان مسیحیان. همچنین است فقر و توکل که میان آن دو مذهب مشترک است و موضوع محبت الاهی، عاملی مشترک میان مسیحیت و نحله نوافلاطونی است؛ همچنان که حجاب‌های گنوسی تا اندازه‌ای فلوطینی است. به علاوه، این مذاهب، مستقل از یکدیگر و دور از هم به وجود نیامده‌اند، بلکه با یکدیگر در اسکندریه معارضه کرده و بر هم تأثیر داشته‌اند؛ همچنان که بعدها این امر در دمشق و بصره و کوفه و بغداد پدید آمد.

اما نیکلسون که ابتدا تصوف را از حیث نظری نتیجه امتزاج و اتحاد آرای نو افلاطونی و دین مسیحی و آیین گنوسی می‌دانست و از حیث عملی متأثر از طرز فکر هند و ایرانی، سرانجام اظهار کرد که حکم به اینکه تصوف امری دخیل در اسلام بوده مطلقاً پذیرفتنی نیست و در قرآن و حدیث، معانی عمیق عرفانی وجود دارد. پل نویا نیز در تکمیل مطالعات ماسینیون در کتاب “تحقیق در مبادی اصطلاحات عرفان اسلامی” با تحقیق در آثار کهن و با توجه به کتاب دریای جان هلموت ریتر، بر آن است که نشان دهد چگونه زبان تأویلی عرفا و اصطلاحات صوفیه از قرآن نشأت یافته است.

به بیان زرین‌کوب، شکی نیست که اندیشه‌های فلسفی و دینی گوناگون در جریان تصوف اسلامی وارد و حل شده است، لیکن فرض آن که تصوف به ناچار باید منشأیی غیر اسلامی داشته باشد، موجه و معقول نیست. همچنان که فرضیه‌هایی از این قبیل که تصوف عکس‌العمل دماغ آریایی است در مقابل مذاهب و عقاید سامی نیز قابل دفاع نیست.

IID_logo

عشق به خدا در فسلفه اسپینوزا

عشق به خدا در فسلفه اسپینوزا

منبع : ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
شرح : باروخ (بندیکت) اسپینوزا در ۱۶۳۲ میلادی در آمستردام هلند دیده به جهان گشود. خانواده او از یهودیانی بودند که به دلیل تعقیب و آزار کاتولیک‌های اسپانیا ابتدا به پرتقال و سپس به هلند مهاجرت کردند. اسپینوزا در شش سالگی مادر و در بیست و دو سالگی پدر خود را از دست داد. وی در جا معه یهود پرورش یافت و در مدرسه اختصاصی یهودیان تربیت شد، لیکن به آموزه‌های قشری دین یهود بسنده نکرد و به فراگیری ریاضیات، طبیعیات و فلسفه پرداخت. در ۱۶۵۶ وی به تهمت کفر و الحاد به دادگاهی متشکل از شیوخ کنیسه یهود کشیده شد. او را به جرم این که گفته بود، عالم به منزله بدن خداست و فرشتگان زاده خیالاتند و روح همان حیات است و نیز به دلیل نقد تورات و ابراز این عقیده که کتاب «عهد عتیق» سخنی درباره بقای روح و زندگی پس از مرگ نگفته است، تکفیر کردند. لعنت‌نامه‌ای در حق او نوشتند و تمامی لعنت‌ها و نفرین‌های مذکور در «سفر احکام» را در حق او جاری ساختند. اسپینوزا پس از طرد از جامعه یهود نام خود را از باروخ (کلمه عبری به معنای فرخنده و فرخ) به معادل لاتینی آن بندیکت تغییر داد و باقیمانده عمر را در انزوا گذراند، در بیرون از آمستردام اطاق آرامی در زیر شیروانی اجاره کرد و به تألیف آثار فلسفی پرداخت و شغل تراشیدن عدسی برای عینک و دوربین را برگزید. او در سال ۱۶۷۷، در حالی که چهل و چهار سال بیش نداشت، ظاهراً بر اثر بیماری سل دار فانی را وداع گفت.
کتاب اصلی اسپینوزا «اخلاق» نام دارد که از آثار فلسفی جاویدان غرب محسوب می‌شود. این کتاب به روش هندسی اقلیدسی تحریر شده، یعنی استدلال‌ها از اصول متعارفه شروع می‌شود، سپس به تعریف‌های مورد نیاز می‌پردازد و آنگاه قضیه مطرح می‌گردد و آن قضیه به روش منطقی اثبات می‌شود و سپس تبصره و فروع به آن اضافه می‌شود.
نقطه آغاز بحث اسپینوزا در کتاب اخلاق مسئله حل نشده دوگانگی ماده و روح است. او منکر دوگانگی واقعی ماده و روح می‌شود و می‌گوید این خطا از آنجا سرچشمه می‌گیرد که ماده و روح را دو جوهر پنداشته‌اند؛ حال آن که در حقیقت تنها یک جوهر یا یک هستی وجود دارد و این جوهر یا هستی، خداست. این بعد از اندیشه اسپینوزایی بی‌شباهت به «فلسفه وحدت وجود» مطرح شده در مشرق زمین نیست. خدا هر چیزی و همه چیز است و از هر لحاظ که بنگریم، نامتناهی است. جلوه‌های هستی او نامتناهی است، هر چیزی را در خور فهم عقل نامتناهی آفریده است، بنابراین با آفرینش نیک و بد، به عنوان اجزای کلی که همه صورت‌های ممکن وجود را در بربگیرد، او فراسوی نیک و بد جای می‌گیرد.
اسپینوزا جوهر را این گونه تعریف می‌کند: «جوهر چیزی را می‌گویم که به خود موجود و به خود تعقل شود، یعنی تعقل او محتاج نباشد به تعقل چیز دیگر که او از آن چیز برآمده باشد».
بنابراین جوهر همان قائم به ذات است و قائم به ذات همان جوهر. اسپینوزا بعد‌ها جوهر و ذات را با خدا و طبیعت یکی می‌داند. خداشناسی اسپینوزا برای انسانی که در قرن هفدهم می‌زیسته کم‌نظیر است. او معتقد است: درباره خدا نمی‌توان فرض کرد که به نفع خود به امری اراده کند، زیرا او نیازمند نیست که نفعی بخواهد. وجود و ماهیت خدا یکی است، بنابراین ماهیتش موجب وجودش است، جاودانگی هم به وجود خدا مربوط است هم به صفات هم ماهیت و این نتیجه می‌دهد که خداوند جوهری لایتغیر است. وی نسبت دادن صفات انسانی به خداوند را امری بیهوده تلقی می‌کند و می‌گوید به آن معنی که در انسان استعمال می‌شود، نمی‌توان خدا را شخص نامید: «عامه مردم خدا را از جنس نر و مذکر می‌دانند، نه زن و مونث» حال آن که در نظر او شخص برای خدا بی‌معناست و ناشی از ضعف و نقص فکری آدمیان است؛ چرا که از دیدگاه وی «اگر مثلث را زبان می‌بود که خدا را کامل‌ترین مثلثات می‌گفت و دایره ذات خدا را اکمل دوایر می‌خواند. به همین ترتیب، هر موجودی خواص خود را به خدا نسبت می‌دهد.»
گرچه دکارت معتقد بود: «همه جهان و تمام موجودات در حکم ماشینی هستند، ولی در خارج از جهان خدایی هست و در درون هر بدنی روح مجردی وجود دارد.» لیکن ماشین خداشناسی دکارت در همین جا متوقف شد، اما اسپینوزا با حرارت پیش می‌رفت تا آنجا که هسته اصلی فلسفه او را عشق به خدا و محبت دو جانبه میان خالق و مخلوق تشکیل داد.
یقیناً آنچه آتش کینه و حسد صاحبان کینه را نسبت به اسپینوزا شعله‌ورتر می‌کرد، این بود که آنان طبیعتاً انتظار داشتند با خروج وی از جامعه و دین یهود گرایشات توحیدی و خداپرستانه در وی رو به افول نهد تا از وی ملحدی بسازند، اما به عکس غربت و انزوای اسپینوزا در نهاد وی نوعی عرفان حکیمانه به جا نهاد تا آنجا که کمتر فیلسوفی پس از وی از او متاثر نشده است.
اسپینوزا می‌پندارد: «اراده الهی با قوانین طبیعت امری واحد است در دو عبارت مختلف، از اینجا نتیجه می‌گیریم که تمام حادثات عالم اعمال مکانیکی و قوانین لامتغیری هستند و از روی هوس سلطان مستبدی که در عرش بالای ستارگان نشسته است، نیستند.»
دکارت مکانیک را در مواد و اجسام می‌دید، اما اسپینوزا آن را هم در خدا و هم در روح می‌جوید و بر این باور است که دنیا بر پایه جبر علی است، نه بر پایه علت غایی.
بالاتر از همه، جبر علی ما را بر تحمل حوادث تقویت می‌کند و وادار می‌سازد که هر دو طرف پیشامد را به خوشی استقبال کنیم، زیرا همواره به خاطر داریم که حوادث طبق فرامین و قوانین ابدی خداوندی است. گرچه اعتقاد به چنین جبری در خور تامل است، اما به هر روی این اسپینوزا بود که فارغ شده ز کفر و دین «عشق معنوی به ذات خدا» را به غرب و فراتر از آن اندیشه بشری آموخت که به آن وسیله قوانین طبیعت را با گشاده‌رویی می‌پذیریم و رضایت خود را در حدود رضایت پروردگار عملی می‌سازیم.
شاید این جمله هگل جامع و مانع‌ترین سخن درباره این فیلسوف گرانقدر است که «یا باید اسپینوزایی باشی و یا اصلاً فیلسوف نباشی.»

منابع و مآخذ
اخلاق، نوشته باروخ اسپینوزا
تاریخ فلسفه غررب، نوشته فردریک کاپلستون، ترجمه دکتر غلامرضا اعوانی، جلد چهارم (از دکارت تا لایب‌نیتز)
تاریخ فلسفه غرب، نوشته برتراندراسل، ترجمه نجف دریابندری
تاریخ فلسفه، نوشته ویل دورانت، ترجمه دکتر عباس زریاب خویی
مبانی و تاریخ فلسفه غرب، نوشته ر.ج. هالینگ دیل، ترجمه دکتر عبدالحسین آذرنگ
کلیات فلسفه، نوشته ریچارد پاپکین، ترجمه دکتر جلال‌الدین مجتبوی
فلاسفه بزرگ غرب، نوشته بریان مگی، ترجمه عزت الله فولادوند
سیر حکمت در اروپا، نوشته محمدعلی فروغی (ذکاءالملک)

IID_logo

بوداگرایی

بوداگرایی
منبع :از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
شرح : (تغییر مسیر از بوداگرایی)
بوداگرایی دین و فلسفه‌ای مبتنی بر آموزه‌های سیدارتا گوتاماست که در حدود ۵۶۶ تا ۴۸۶ (پیش از میلاد) می‌زیست. بوداگرایی بتدریج از هندوستان به سراسر آسیا، آسیای میانه، تبت، سری‌لانکا، آسیای جنوب شرقی و نیز کشورهای خاور دور مانند چین، ‌مغولستان، کره و ژاپن راه یافت. بوداگرایی به عنوان دین پاکان یا Ārya dhrama در نظر گرفته می‌شد و یکی از ادیان شرمنی موجود است. بودیسم با ۳۵۰ میلیون پیرو یکی از ادیان اصلی جهان به شمار می‌آید.
بوداگرایی بیشتر بر کردار نیک، پرهیز از کردار بد و ورزیدگی ذهنی تاکید دارد. آماج این ورزیدگی‌ها پایان دادن به چرخه تولد مجدد یا ” سمساره” است که از طریق بیداری یا درک واقعیت راستین، رسیدن به رهایی یا “نیروانا” صورت می‌گیرد.
اخلاقیات بوداگرایانه بر بن-پایه‌های بی‌گزندی و رواداری برپا شده است. بوداییان همواره از روش‌های درون‌پویی برای یافتن بینش نسبت به کارکردهای بنیادین روان آدمی و فرایندهای علّی جهان بهره می‌گیرند.
آثار نوشتاری بوداگرایی بسیارند و بخش ارزنده‌ای از ادبیات دینی جهان به شمار می‌روند.

آموزه‌های بودا
چکیده آموزه بودا این است: ما پس از مرگ در پیکری دیگر باز زاییده می‌شویم. این باززایی ما بارها و بارها تکرار می‌شود. این را چرخه هستی یا زاد و مرگ می‌نامیم. هستی رنج است. زایش رنج است. پیری رنج است. بیماری رنج است. غم و اندوه، ماتم و ناامیدی رنج است. پیوند با آنچه نادلخواه است رنج است. دوری از آنچه دلخواه است رنج است. خلاصه اینکه دل بستن رنج‌آور است (و این رنج زمانی پایان می‌یابد که دیگر منی، یا درک کننده‌ای نباشد؛ چه او در قید حیات باشد چه نباشد (نگارنده)). هدف باید بریدن از این رنج و چرخه وجود باشد. درک چهار حقیقت اصیل، هسته اصلی آموزه بودا را تشکیل می‌دهد. این حقایق عبارتند از: به رسمیت شناختن وجود رنج؛ اینکه دلیل رنج دیدن، تمایلات نفسانی است؛ بریدن از رنج‌ها دستیافتنی است و درک اینکه راهی برای رسیدن به جایگاه بی‌رنجی وجود دارد.
این راه، راه اصیل هشتگانه نام دارد، زیرا عوامل سازنده آن این هشت اصل هستند: گفتار درست، کردار درست، معاش درست، کوشش درست، توجه درست، تمرکز درست، جهان‌بینی درست و پندار درست.
آدمی بیمار است. بودا راه درمان این بیماری را درک آن چهار حقیقت می‌داند: کار، حقیقت نخست از چهار حقیقت اصیل تشخیص این بیماری به عنوان بیماری رنج در انسان‌هاست. حقیقت دوم، دلبستگی‌ها را به عنوان باعث و بانی این بیماری بازمی‌شناسد. سومین حقیقت شرایط را سنجیده و اعلام می‌کند که بهبود امکان‌پذیر است. حقیقت چهارم، تجویز دارو برای دست یافتن به سلامت است.
درک این حقایق و اصول، به تمرکز و مراقبه نیاز دارد. این درک باعث احساس مهرورزی نسبت به همه موجودات می‌شود. این آموزه‌ها آیین بودا (دارما) را تشکیل می‌دهند. بودا خود، آیین خود را مانند قایقی می‌نامد که برای رسیدن به ساحل رستگاری (موکشا) به آن نیاز است، ولی پس از رسیدن به رستگاری دیگر به این قایق نیز نیازی نخواهد بود. رسیدن به ساحل رستگاری آدمی را به آرامش و توازن مطلق می‌رساند. آنجاست که شمع تمامی خواهش‌ها و دلبستگی‌ها خاموش می‌شود. به این روی این پدیده را در سانسکریت نیروانا، یعنی خاموشی می‌نامند.

راه اصیل هشتگانه که نسخه تجویز بیداردل (بودا) برای درمان رنج‌هایی است که همه بُوَندگان (موجودات) دچار آن هستند، خود به سه گروه دسته‌بندی می‌شود:
درستکاری (شیلا)، یکدله شدن (سامادی) و فراشناخت (پرگیا). این سه مفهوم هسته تمرین‌های روحانی بوداگرایی را می‌سازند. درستکاری که در راه هشتگانه به گونه گفتار درست، کردار درست و معاش درست آمده دستوراتی اخلاقی مانند خودداری از کشتن و دروغگویی را در بر می‌گیرد. یک بخش از درستکاری در بوداگرایی مربوط به دهش (دانا) می‌شود. این دهش تنها به مواردی مانند صدقه دادن و سخاوتمندی محدود نمی‌شود و معنی مشخص دینی دارد، یعنی تأمین نیازمندی‌های روزانه همایه (جامعه راهبان بودایی (سنگ‌ها)). هموندان (اعضا) همایه نیز به نوبه خود به دهش می‌پردازند. دهش آنها بالاترین دهش‌ها، یعنی آموزش آیین بودا (دارما) است.
مفهوم دوم راه هشتگانه یعنی دل را یکدله کردن یا کار کردن روی تمرکز است که سه بخش کوشش درست، توجه درست و تمرکز درست را در بر می‌گیرد. در این مرحله تمرکز شدیدی دست می‌دهد که در آن اندیشنده با موضوع اندیشه یکی می‌گردد. این پدیده، شهود و رسیدن به فراشناخت نیست، بلکه یک پدیده روانی است. این کار از راه یوگا و درون‌پویی انجام می‌گیرد. بوداگرایی همانند دیگر کیش‌های هندی ذهن را ابزار بنیادین رهایی می‌داند و بر ورزیدگی درست ذهن تأکید می‌نماید. آماج کوشش درست یکپارچگی ذهنی و جلوگیری از پراکندگی اندیشه است. توجه درست باعث آگاهی از احساسات و آگاهی از کنش‌های بدن و ذهن می‌گردد. این تمرینات سرانجام ما را به تمرکز درست می‌رساند که رسیدن به حالات گوناگون آگاهی‌های خلسه‌آمیز در حین درون‌پویی (مراقبه) است و با آزمودن خوشنودی بزرگی همراه است. رسیدن به این حالات را درون‌نگری (دیانا) می‌نامند. بخش آخر راه هشتگانه، یعنی جهان‌بینی درست و پندار درست تشکیل دهنده فراشناخت (پرگیا) است. رسیدن به فراشناخت یا به عبارتی حکمت اعلا در بوداگرایی به معنی یافتن دسترسی مستقیم به واقعیت نهفته در پشت چیزها و یافتن بینشی فراسوی هر گونه شناخت است. این گام پس از گام‌های درستکاری و یکدِلگی می‌آید و نتیجه یک درون‌پویی ویژه بودایی است. جهان‌بینی درست همان درک کامل چهار حقیقت اصیل و پندار درست همان مهرورزی و عشق است که ذهن را از شهوت، بدخواهی و ددمنشی می‌پالاید. اینها راه را برای رسیدن به فراشناخت هموار می‌سازند.
چکیده اینکه: از دیدگاه بودا ما اگر خواسته باشیم از چرخه زاد و مرگ رهایی یابیم (در صورتی که به آن چرخه باور داشته باشیم) باید گرایش‌های نفسانی را کنار بگذاریم، درستکار باشیم، به یوگا پرداخته به حالات خلسه روحی دست پیدا کنیم که این تجربیات باعث مهرورزی ما به همه موجودات و بوندگان می‌شود و سپس از راه این درک‌ها و تمرکزهای ژرف به روشنی و بیداری می‌رسیم و از این دور باطل خارج می‌شویم.

شاخه‌های بوداگرایی
بوداگرایی از دیدگاه شمار پیروان، پس از مسیح باوری، اسلام و هندوگرایی چهارمین دین جهان است. بوداگرایی به سه شاخه اصلی بخش می‌شود: راه بزرگ یا مهراه و راه کوچک یا کهراه و الماسراه (وَجرَیانا). بوداییان شاخه مهراه را مهایانا و شاخه راه کوچک را تیره واده یا هینایانا (هینه یانه) می‌نامند. کهراه، بوداگرایی سنتی است که بر اهمیت واپسین بیداردل تاریخی، یعنی سیدارتا گوتما (Siddhartha Gautama) تأکید دارد. مهراهی‌ها گوتما را به عنوان بودا پذیرا هستند، اما به شمار زیادی بوداهای دیگر نیز باور دارند. بوداگرایی در پی رویدادهای تاریخی از هند و نپال رخت بربست و به سوی سرزمین‌های خاوری کوچید. کشورهای جنوبی‌تر مانند سری‌لانکا پیرو شاخه کهراه و شمالی‌ترها مانند چین و ژاپن پیرو گونه‌هایی از کیش مهراه هستند.
بیشترین گسترش بوداگرایی زمانی رخ داد که آشوکا شاه بدین دین گروید و به گستراندن آن کمر بست.

خاستگاه اندیشه‌های بودا
حدود سه هزار سال پیش شاخه‌هایی از آریاییان ایران، از بقیه جدا شدند و به سرزمین هند کوچیدند. پیش از ورود آنها به شبه جزیره هند تیره دیگری در آنجا نشیمن داشت که به نام دراویدی معروف است. آریایی‌ها حدود ۲۵۰۰ سال پیش، یعنی به هنگام زایش بودا (و همزمان با برپایی نخستین شاهنشاهی جهان در ایران) در بیشتر سامان‌های شمالی هند جایگزین شده و بر آن نواحی چیره شده بودند. سیدارتا گوتاما (بودا) با آنکه خود آریایی بود، بیشتر اندیشه‌های بنیادین کیش او از ریشه دراویدی هستند. (برای جستاری مفصل در این باره نگاه کنید به: ع. پاشایی: هینه یانه، نشر نگاه معاصر، تهران ۱۳۸۰، صص ۱۱۹-۹۱).

جامعه هندوستان در زمان بودا به چهار رده (کاست) بخش می‌شد: برهمن‌ها (روحانیان)، کشتریا (شهریاران و جنگاوران)، وایسیا (کشاورزان و بازرگانان) و سودرا (خدمتکاران برده). سیدارتا اسمآ به رده کشتریا تعلق داشت، ولی اعلام کرد که از دید او همه مردم برابر و پاکزادند.

بوداگرایی و ایران
سکه‌ای از پیروز، پسر اردشیر ساسانی یافت شده که در آن وی از ارجگذاری خویش نسبت به دو دین زرتشتی و بوداگرایی خبر می‌دهد.
در سده ۶ زایشی یک رشته داستان‌های بودایی به نام جاتاکا از روی ویرایش هندوی آنها به نام پنچا تنترا به پارسی میانه ترجمه شد و کلیلگ و دمنگ نام گرفت. در سده ۸ زایشی روزبه (ابن مقفع) ایرانی آن داستان‌ها را به عربی برگرداند و نام کلیله و دمنه بر آنها نهاد. ترجمه‌های لاتین و یونانی آن کتاب بعدها در سده ۱۴ پایه داستان‌های آسوپ، نوشته یک راهب بیزانسی را تشکیل داد.
بوداگرایی در خراسان بزرگ تا اندازه‌ای ریشه گرفته بود و یکی از کانون‌ها و نیایشگاه‌های بزرگ آن در صومعه بودایی بلخ بود. این صومعه به سانسکریت ناوا ویهارا نام داشت که معنی آن صومعه نو است. این نام در فراگویی پارسی زبانان به گونه نوبهار درآمد. لقبی که به گردانندگان این صومعه در زبان سانسکریت داده بودند پراموک‌ها، به معنی سرور بود و نام خانواده برجسته ایرانی برمکیان از همین لقب گرفته شده است. برمکی‌ها عهده‌دار و گرداننده این نیایشگاه بودایی بودند.
بتازگی روزنامه آساهی ژاپن از قول یک باستان‌شناس برجسته ژاپنی به نام نوگوچی از یافته شدن ۱۹ تندیس بودا در استان فارس گزارش داد. در گزارش دیگری از شبکه بودیست نیوز درازای این تندیس‌ها میان ۵ تا ۲۰ سانتیمتر و جنس آنها از گچ و گل اعلام شده است.

IID_logo

پاپ ژان پل دوم و اخلاقیات جسم

پاپ ژان پل دوم و اخلاقیات جسم
نام پژوهشگر : دیوید. بی. هارت
ترجمه کامبیز پارتازیان
منبع : باشگاه اندیشه
شرح : آنچه پاپ ژان پل دوم از خود به جای گذاشته است، گستره‌های بسیاری از زندگی آدمی را در بر می‌گیرد. وی رهبر مذهبی معتقدان مسیح، رهبر اخلاقی جهان غرب طی جنگ سرد و پس از آن، و یک فیلسوف مدرن واقعی بود که تمامی فرضیات مدرنیته را نپذیرفت. نوشته‌های وی نه تنها برای جهان کاتولیک، که برای تمامی انسان‌ها، و نه در زمینه الهیات، که در محدوده اخلاقیات نیز حائز اهمیت هستند.

مخالفت با الهیات جسمانی
برای درک این موضوع که میراث ژان پل در زمینه الهیات جسم ممکن است چه تاثیری بر مناظرات آینده مبحث «اصول اخلاقی زیست‌شناسی» بگذارد، باید ارتباط عقاید وی با این مناظرات را دریافت. البته این کار تا حدودی مشکل است؛ چرا که این دو در واقع هیچ ارتباطی به یکدیگر ندارند، مگر این که منظور از ارتباط این باشد که بتوان از متون تعلیمی ژان پل اظهارات منطقی و پیشنهادات سیاسی برگزید، به صورتی که این گزیده‌ها به «پیشرفت بحث کمک کند» و «راه سومی ارائه دهد» یا «ابهامات اخلاقی را روشن کند».
در حقیقت این کتاب هیچ «بحث»، «طرح»، یا «پیشنهادی» مطرح نمی‌کند، بلکه تصویر کاملی از زندگی جسمانی و روحانی انسان ارائه می‌دهد. این تصویر یک کلیت مستقل است که فرد می‌تواند آزادانه آن را به عنوان یک کل بپذیرد، یا رد کند. از نظر فردی که ادراک مسیحایی ژان پل دوم از جسم را می‌پذیرد، و باور دارد که هر انسان از نخستین لحظه وجود، از ابدیت پدید می‌آید و به سوی ابدیت بازمی‌گردد(۱)، در رابطه با تعهدات ما در قبال رمز و راز زندگی هیچ مطلب گیج‌کننده یا قابل بحثی وجود ندارد.
نه تنها هر سقط جنین، بلکه نابودی جنین‌های اضافی که در کلینیک‌های باروری یا برای تحقیق درباره سلول‌های جنینی ایجاد می‌شوند نیز قتل محسوب می‌شود. تولید کلون‌ها، ایجاد کیمرا(۲) از طریق ترکیب DNA انسان و حیوان، و حتی نابودی هم‌نوعان ناقص، زاید و زیادی که این تحقیقات ایجاد می‌کنند، در هر صورت و شکلی عملی شیطانی است.
حتی اگر تحقیقات انجام گرفته در خصوص سلول‌های جنینی راهی برای مداوای معلولان، تاخیر پیری و ترمیم آسیب مغزی باشد، و یا حتی عمر را طولانی کند، هیچ یک از این مسائل تاثیری بر مشکلات اخلاقی قضیه نمی‌گذارد. زندگی انسان لایتناهی است، نه یک منبع ابزاری.
زندگی انسان مقدس است و هیچ سود و منفعتی نمی‌تواند نابودی آن را توجیه کند.
به بیان دیگر، می‌خواهم ثابت کنم که دقیقا همین «عدم ارتباط» است که الهیات ژان پل دوم را به اصول اخلاقی زیست‌شناسی فعلی مربوط می‌سازد. باید بگویم آنچه در الهیات جسم مرا که یک مسیحی ارتدکس شرقی هستم، به وجد می‌آورد، نه هماهنگی کامل آن با باورهای ارتدکس در خصوص منشا و پایان طبیعت انسانی، بل این موضوع است که این متن از ابتدا تا پایان سرشار از عقیده‌ای راسخ و مصالحه ناپذیر است و نسبت به پرهیزگاری‌های پیش پا افتاده و تعصب نسبت به مدرنیته که ارتدکس شرقی را فراگرفته، بی‌تفاوت است.

ژان پل به نوعی با زبان ویژه پدیدارشناختی خود که علاقه خاصی به آن داشت، برداشت کهن مسیحی از انسان را دوباره بیان می‌کند، و از خواننده دعوت می‌کند به جهانی که وی توصیف می‌کند، پا بگذارد. در حقیقت ژان پل در انسان‌شناسی خود هر گونه دوگانگی میان روح و جسم را رد می‌کند. اندیشه مدرن امروزی، روح را ـ حال چه به آن باور داشته باشیم یا نه ـ نوعی جوهره جادویی، نوعی وجود روحانی می‌داند که همچون شبحی در یک ماشین، در جسم آدمی سرگردان است. به بیان دیگر ما گمان می‌کنیم روح و جسم از یکدیگر مجزایند و تنها به واسطه وحدتی معجزه‌آسا به هم پیوند خورده‌اند. چنین دیدگاه‌هایی است که راه برای برخی تصورات پوچ مسیحی می‌گشاید؛ تصوراتی مبنی بر این که روح در غده هیپوفیز قرار گرفته است. حتی برخی اخلاق‌گرایان مذهبی به این اندیشه خرافه دامن زده‌اند که روح در سه ماهه دوم وارد جنین می‌شود. اما روح زنده‌ای که کتاب مقدس از آن سخن می‌گوید ـ و ژان پل نیز در تلقی خود از باب آفرینش (صفر پیدایش) به آن اشاره می‌کند ـ یک کل جسمانی و روحانی است؛ فردی است که نفس خدا از نیستی پدیدش آورده است. روح زندگی، حیات جسم و ذهن است.
آن چیزی است که توماس آکویناس قدیس(۳) از آن با عنوان «قالب جسم» یاد کرد. قدرت حیاتی است که از لحظه لقاح در بدن مادر دمیده می‌شود، زندگی می‌بخشد و شکل‌دهنده است؛ تمامی نیروهای حیات را در وحدتی زنده نگه می‌دارد، و تجارب گوناگون را در هویتی رو به رشد و پیوسته جمع می‌آورد. به نوعی تمامی ابعاد وجود آدمی ـ از غرایز حیوانی گرفته تا منطق ذهنی ـ احساس و خرد، شهوت و تفکر، تخیل و کنجکاوی، اندوه و شادی، امیال طبیعی و اشتیاق‌های ماوراء‌الطبیعی، جسم و جان را در برمی‌گیرد.
ژان پل معتقد است که نباید جسم را به منزله ظرفی برای روح در نظر گرفت، بلکه جسم مظهر، نماد و سبب مادی روح است. این موضوع بدان معناست که حتی اگر بتوانیم حیات جسم را تا ابتدایی‌ترین سازنده‌های آن دنبال کنیم، به نقطه‌ای نمی‌رسیم که انسان ناپدید شده، و یک ارگانیسم فیزیکی صرف یا انبوهی از بافت‌های ناتمام و یا خمیرمایه‌ای از واکنش‌های شیمیایی خودجوش بر جا ماند. حیات جسمانی انسان حیات روحی او نیزاست که نوعی وقار الهی، نوعی شور وصل در آن موج می‌زند.
نقاط متضاد تصویر ژان پل از انسان را می‌توان در میان طرفداران اخلاق زیست‌شناسی، در جنبش تعصب‌آمیز نئوداروینیست‌ها یافت که از آنها با عنوان فرا ـ انسانی یاد می‌شود.
حتی یک هجونویس علاقه‌مند به مطالب دهشت‌انگیز نیز نمی‌تواند چیزی تهوع‌آورتر از این اختراع کند؛ با این حال این جنبش در برخی حوزه‌های جامعه مقبول و محترم است. عقیده اصلی این جنبش آن است که امروزه بشر ناگزیر باید کنترل تکامل خود را به دست گیرد، و این در حالی است که اکنون به خاطر پیشرفت‌های تکنولوژیک و سیاست‌های اجتماعی در آستانه بشر مداری صرف به گلن(۴) ها فراتر برویم. بدین ترتیب شاید روزی به موجوداتی بدل شویم ـ که طبق گفته‌های لی سیلور، زیست‌شناس پرینستونی ـ تفاوت‌مان با انسان‌های عادی به سان تفاوت انسان‌های عادی از کرم‌های ابتدایی باشد. یعنی باید تلاش کنیم به خدایان بدل شویم. بسیاری از توهمات هذیان‌وار طرفداران جنبش فرا ـ انسانی روزی را نوید می‌دهند که ما بتوانیم بدون قید و بندهای اخلاقی، قانونی یا زیبایی‌شناختی، خودمان را به دلخواه خود دگرگون کنیم و بهبود بخشیم. به عبارت دیگر قادر خواهیم بود با تجاوز از مرزهای ژنتیکی بین انواع (که هم‌اکنون چگونگی آن را آموخته‌ایم) اشکال جدیدی از حیات پیوندی و مرکب ایجاد کنیم و یا حتی واریته‌های تکثیر شونده بی‌پایانی از گونه‌های جدید پسا ـ انسانی تولید کنیم که قابلیت جفت‌گیری با یکدیگر را نیز نداشته باشند.
ظاهرا ما در این جا با تصوراتی مواجه هستیم که نه در نتیجه تفکر و تامل جدی، که تحت تاثیر کتاب‌های کمیک ایجاد شده‌اند. گرچه جنبش فرا ـ انسانی مضحک به نظر می‌رسد، اما در حقیقت تنها در نتیجه ظهور مجدد ایدئولوژی اصلاح نژادی در جوامع پزشکی، علمی و آکادمیک است.
اگر چه بسیاری از طرفداران جدید اصلاح نژاد اشتیاق خود برای رفاه بیشتر هم نوعان‌شان را جدا از قدرت‌طلبی ناخوشایند اصلاح نژادگرایان قدیمی می‌دانند. چرا که (به گفته خودشان) تنها طرفدار نوعی مهندسی ژنتیک گزینشی هستند ـ اما روشن است که این افراد یا سعی می‌کنند خود را بفریبند یا ما را گمراه کنند. ولی افرادی ـ همچون جوزف فلچر از هاروارد ـ که بوضوح معتقدند اقدامات اجباری قانونی لازمه هر گونه تلاش صادقانه برای بهبود نسل آدمی است، خیلی صادقانه‌تر با موضوع برخورد می‌کنند.

فلچر به واسطه انتقاد بی‌شرمانه‌اش از پزشکی نوین با عنوان «حوزه پاک و خالص ژنتیکی ما را با گونه‌های پست آلوده می‌کنند» مشهور است. وی همچنین در وصف مزایایی مدیحه‌ سرایی می‌کند که با حذف «مونگول‌ها»، «معلولان» و دیگر « بیماران ژنتیکی» نصیب نسل بشر می‌شود، پیش از آن که این افراد با زندگی بی‌ارزش خود باری روی دوش ما بگذارند.
بنا به اعتقاد وی تولید مثل یک امتیاز است، نه یک حق. وی پیشنهاد داده است که دولت، مادران را مجبور کند جنین‌های ناقص و بیمار خود را ـ حتی برخلاف میل‌شان هم که شده ـ سقط کنند.
نیازی به گفتن نیست که وی عملکرد دولت در جهت عقیم‌سازی اجباری را سیاستی منطقی دانسته است و حتی در این زمینه با لینوس پارلینگ هم‌عقیده است که باید افرادی را که از نظر ژنتیکی پست هستند، در یک طبقه اجتماعی جا داد و آنها را با علامت‌های ماندگاری که بالای پیشانی‌شان داغ می‌شود، مشخص کرد. وی در مقاله وحشتناک و دیوانه‌وار خود به نام «اخلاقیات کنترل ژنتیکی» از خلق «کیمراها یا فروـ انسان‌ها» حمایت کرد تا به انجام کارهای خطرناک و بی‌ارزش بپردازند. کارهایی که اکنون بر عهده افراد کند ذهن و عقب‌مانده است.
وی ظاهرا دربان‌ها، کارگران ساختمانی، آتشنشان‌ها، معدن‌چیان و افرادی از این دست را کندذهن و عقب‌مانده می‌داند. البته همواره در یاوه‌گویی‌های فلچر درباره «کندذهن‌ها»و «معلولان ذهنی» نوعی جسارت سبک‌مغزانه وجود داشته است.
اما براستی اگر از دیدگاهی مبتنی بر سودمندی افراد به اخلاق‌گرایان آکادمیک نگاه کنیم ـ افرادی مانند فلچر که متفکران متوسط‌الحالی هستند، پشتوانه فرهنگی ضعیفی دارند و هیچ استعداد مشخص، دستاورد فلسفی قائم بذات یا سبک نوشتاری خاصی ندارند ـ این افراد شاید تنها عنصر کاملا بی‌مصرف جامعه را تشکیل دهند.
اگر تولید مثل نه یک حق، که یک امتیاز اجتماعی باشد، آیا درست است به زنی اجازه دهیم چنین انسانی را به وجود آورد؟ و آیا چنین مردانی به نوبه خود حق دارند زاد و ولد کنند؟
من صادقانه این سئوال را می‌پرسم، چرا که گمان می‌کنم پاسخ این سئوال به کشف حقیقتی تردیدناپذیر درباره جنبش‌های اجتماعی طرفدار اصلاح نژاد کمک می‌کند. به بیان دیگر معیارهایی که تعیین می‌کنند چه زندگی‌هایی ارزش زیستن دارند و چه زندگی‌هایی نه؟
اگر از من می‌پرسیدند چه ویژگی‌هایی را باید در آدمی سرکوب یا تشویق کرد، ابتدا سعی می‌کردم بفهمم آیا چیزی به اسم استعداد ژنتیکی به حماقت اخلاقی وجود دارد یا نه، آن گاه در صورت وجود چنین چیزی، آن را از میان می‌بردم. در این صورت افرادی مانند جوزف فلچر، پیتر سینگر، لینوس پاولینگ یا جیمز راشلز به وجود نمی‌آمدند.
اما این ایده به خودی خود دارای تناقض است. تنها افرادی می‌توانند درباره حق زندگی دیگران تصمیم بگیرند که معتقدند اصولا باید چنین تصمیماتی گرفته شود، و موضوع هراس‌انگیز این است که هیچ چیز از ایدئولوژی پشت مهندسی ژنتیک انسانی جان سالم به در نبرد.
پیش‌بینی‌های جنبش فراـ انسانی به عنوان یک فلسفه اخلاقی افسانه‌وار است و هیچ ارتباطی به هیچ یک از دستاوردهای علم ژنتیک ندارد، چنانکه آن‌ها را تنها می‌توان رویایی رقت‌انگیز درنظر گرفت.
دیدگاه متافیزیکی که در رابطه با ماهیت انسانی اتخاذ می‌کند به هیچ وجه خاص و جالب نیست. جوزف فلچر فردی است با ذهنیتی جانور خوی که ناامیدانه می‌خواهد باور کند از دیگر انسان‌ها برتر است؛ فردی که نقشه‌های بی‌رحمانه‌اش برای خلق یک نژاد برده، انگ زدن بر دیگران به این عنوان که از نظر ژنتیکی از او پست‌تر هستند، و اعمال قدرت بر اذهان و اجسام افراد مادون‌تر به او هیجانی شهوانی می‌بخشد. با این حال اصول و عقاید وی در جامعه آکامیک طرفدار دارد، و فرضیاتش درباره ارزش و معنای زندگی تبدیل به دستور زبان غالب بخش بزرگی از اخلاق‌گرایان زیست‌شناس شده است. اگر روزی فرا رسد که بخواهیم از طریق برنامه‌ریزی و دستکاری‌های ژنتیکی برنامه‌ای هر چند متعادل برای بهبود و ارتقای گونه‌ها به کار گیریم، افرادی که دارای چنین عقایدی هستند و چنین فرضیاتی را می‌پذیرند، آینده بشریت را رقم خواهند زد. و افرادی که در برابر سستی کم‌طاقت هستند و ضعف را تحقیر می‌کنند، نهایتا به تباهی و شر کشیده خواهند شد.

اما چرا درباره این مسائل بحث کنیم؟
بیشتر مباحث فعلی در اخلاق زیست‌شناسی شامل اصلاح نژاد سیستماتیک یا جنبش پساـ انسانی نمی‌شود، بلکه بر تحقیقات پزشکی و مسائلی همچون وضعیت جنین‌هایی متمرکز است که هرگز روی کودکی را نمی‌بینند. درست است که ما هم‌اکنون به قصد دستیابی به منافع پزشکی و تکنولوژیکی از مرز میان گونه‌ها گذشته‌ایم، و کلون کردن هم دیگر یک نظریه علمی صرف نیست، اما حتی در این زمینه‌ها نیز مسائل مربوط به سلامت و شیوه‌های درمانی جدید مطرح است و مطمئنا نیازمند موشکافی اخلاقی از جانب همه ما هستند. اما آیا من برای آن که هیچ ابهامی متوجه مطلق‌گرایی مسیحی من نشود، سئوالات دشواری در زمینه اصول اخلاقی مطرح می‌کنم؟
شاید.
اما گمان می‌کنم که متافیزیک، عقاید تعصب‌آمیز و عرفان جنبش فراـ انسانی یا اصلاح نژادگرایان فلچری در پس پرده پنهان شده است، و در خط پایان اجتناب ناپذیر هر جنبشی انتظار ما را می‌کشد که روح زنده را ـ زندگی را که اکنون با تمام شکنندگی و ظرافتش پیش روی ما قرار دارد ـ قربانی پیشرفت علم، پزشکی یا نوع بشر کند. به بیان دیگر، من مسائل را در حد نهایت آنها بررسی می‌کنم، چرا که در حد نهایت است که می‌توان حقیقت را یافت، و این حقیقت دوباره ما را به سوی الهیات جسم ژان پل دوم سوق می‌دهد.
باید درک کرد که تفاوت میان انسان‌شناسی الهی ژان پل و ماتریالیسم بی‌رحم طرفداران جنبش فرا انسانی، تنها تفاوت میان دو تصویر کاملا متضاد از انسان نیست، بلکه در حقیقت تفاوت میان دو تصویر کاملا متضاد و مخالف از خداست. در واقع ـ و حداقل از نظر سنت‌های مسیحی ـ هیچ چیز گناه‌آلودی در شوق خدا شدن وجود ندارد. و اگر تنها یک بخش از باورهای جنبش فرا ـ انسانی باشد که تحقیرآمیز به نظر نرسد ـ یک لحظه کوتاه، گذرا و ناکامل معصومیت ـ همین صداقتی است که در بیان شوقی کاملا طبیعی موج می‌زند. از دیدگاه نظری سرنوشت بشریت آن است که با کمک قدرت روح‌القدس در مسیح تجلی یابد، شریک طبیعت الهی شده(۵) (رساله دوم پولس، آیه ۴، باب اول) و خدا خوانده شود(۶) (انجیل یوحنا، آیه ۳۴، باب ۱۰).
به بیان دیگر زمانی که مسیح در تجسد دنیوی‌اش ماهیت انسانی به خود گرفت، راه یکی شدن با طبیعت الهی را برای تمامی انسان‌ها گشود.
این درک از رستگاری که از دوران بنیان‌گذاران کلیسا تا قرون وسطی مفهوم کلی الهیات را تشکیل می‌داد، تا این اواخر از بیشتر عقاید مذهبی غرب رخت بسته بود، اما در شرق، همواره بر مفهوم ایمان مسلط بود و قلب الهیات جسم ژان پل را نیز تشکیل می‌دهد.
وی در اوانجلین ویته (Evangeline viae) می‌نویسد:
انسان به سوی نقطه کمالی در زندگی فرا خوانده می‌شود که فراتر از ابعاد وجود خاکی اوست، چرا که این کمال از سهیم شدن در حیات خداوند حاصل می‌شود. شکوه و جلال این شور ماوراء‌الطبیعی عظمت و ارزش زندگی انسان را حتی در این دوره گذرا آشکار می‌سازد.
انسان‌شناسی ژان پل از نوعی است که یک خداشناس ارتدکس آن را «اومانیسم انسان خداگونه» می‌نامد. «حیات روح» تاثیرگذارترین متنی که در الهیات جسم وجود دارد، تلاش می‌کند با بررسی غایتی که انسان به سوی آن فراخوانده می‌شود، صورت راستین وی را آشکار سازد، تا شکوه دورنمای آخرتی که انسان انتظار آن را می‌کشد، زندگی این دنیایی او را تحت تاثیر قرار دهد و روشن سازد. بنابراین از نظر ژان پل این جسم زمینی با وجود تمام سستی، فقر و محدودیت‌هایش در حرکت به سوی آن جسم باشکوه رستاخیزی است که مد نظر ژان پل است.

جسم فانی بذر جسم نامیرا و مقدس پادشاهی خداوند است، ضعف این جسم، نیروی جسمی «سرشار از قدرت است»، آدم زمینی هم‌اکنون به شکوه آدم پیشین، به مسیح زنده و عروج یافته پیوسته است. از نظر پاپ فقید بشریت الوهی چیزی نیست که فراتر از دسترس انسان باشد، و مطمئنا نیازی نیست برای آن که نسل پسا انسانی آینده به آن دست یابند، نسل فعلی را قربانی کرد. بلکه شکوهی است که در اعماق وجود هر فرد پنهان شده ـ حتی در وجود معلولان و افراد کندذهن و افرادی که از نظر ژنتیکی پست هستند ـ و انتظار آشکار شدن را می‌کشد.
چنان زیبایی و شکوه و قدرتی که اگر ما قادر به دیدن آن بودیم یا وحشت‌زده می‌شدیم یا آن را می‌ستودیم، اما ظاهرا هیچ یک از این مسائل توجه ماتریالیست‌های مکتب‌گرا را جلب نمی‌کند و آنها را تحت تاثیر قرار نمی‌دهد. تفاوت میان تصویری که ژان پل از انسان ارائه می‌دهد و تصویر فرا ـ انسان که تکنولوژی نوپای مهندسی ژنتیک آن را مطرح کرده است، تفاوت دو فلسفه اخلاقی یا عملی نیست، بلکه در این میان خصومت آشتی ناپذیر دو مذهب، دو علم ماورا‌ءالطبیعه، دو جهان و در نهایت دو خدا حکمفرماست. و این تفاوت و خصومت تنها ماهیت اخلاقی جامعه را به خطر می‌اندازد. همان طور که گفتم، اگر چنین در نظر گیریم که متافیزیک جنبش فرا ـ انسانی در مسائلی همچون تحقیقات درباره شاخه سلول جنینی و کلون انسان مشهود است، بنابراین دامن زدن به چنین اعمالی به معنای تحریک و دعوت خدایی است که از نظر من، خدای وحشت بی حد و مرز است؛ خدایی که اشتهایی سیری‌ناپذیر برای قربانی دارد. و مگر نه اینکه انسان‌ها را به واسطه خدایشان می‌توان شناخت.
از یک دیدگاه، انسان سایه خدایی است که می‌پرستد. روشی که ما خدای خود را فرا می‌خوانیم و از او دلجویی می‌کنیم، و چگونگی جلوه‌گر شدن او بر ماست که کیستی و چیستی ما را تعیین می‌کند. فرد ماتریالیستی که آرزو دارد اشراف بیکنی(۷) بشریت مدرن روی طبیعت کیهانی، طبیعت انسانی را نیز در بر گیرد ـ و بر جسم و آنچه از آن زاده می‌شود تسلط یابد، و آینده بشر را از قضا و قدر و ابهام تهی سازد ـ فردی است که می‌خواهد با انسان نبودن، با سرکوب و نابود کردن انسانیت به این غایت دست یابد. این آرزویی ارزشمند و در عین حال فاسد است؛ آشوبی بیمارگونه، رویای راهی بی‌پایان از میان وحشت و شرارت، فدا کردن بی‌رحمانه همه خوبی‌ها در درگاه خدایی بی‌شکل، سیری‌ناپذیر و نامحدود است.
گرچه برای مسیحیانی که روی سخن ژان پل با آنهاست، فرد تنها از طریق پرورش زیبایی و شکوه جسم، ممارست در پرهیزگاری، عشق به خدا و همسایه به الوهیت دست می‌یابد. و این چنین نه تنها تمایلی به رها شدن از انسانیت خود ندارد، که می‌خواهد آن را به تمامی درک کند و به انسان خدا وار (لقب حضرت مسیح) بپیوندد، که ما را دوباره در خود خواهد ساخت. و این درست نقطه متضاد حالت اول است.
برای افرادی که معتقدند زندگی تنها تراکم تصادفی ماده است، و ارزش آن را با محاسبات سودجویانه مبتنی بر هدف و وسیله می‌سنجند، و افرادی که باور دارند زندگی نعمتی ماوراء‌الطبیعی است که به سمت شکوه ابدی جریان دارد، هر لحظه هستی معنا و نوید متفاوتی دارد.
برای یک گروه، کودکی که با علایم داون (نشانه‌های عقب‌ماندگی ذهنی) متولد می‌شود، یک رسوایی ژنتیکی است و باید همچون یک قربانی در جهت رفاه و خیر اجتماع و آینده نابود شود. اما از نظر گروه دیگر، همین کودک عقب‌مانده نزد خداوند وجودی بالقوه زیبا و نیرومند است؛ چنان که اگر با چشمان گناه‌آلود خود به او بنگریم، از پای در خواهیم آمد.
از برخی جهات می‌توان انسان را یک دوره تاریخی در نظر گرفت. گرچه ایده ارزش بی‌نهایت هر زندگی با غریزه ما سازگار نیست، پیشینه‌ای در پس خود دارد.
از زمان استیلای دین تجسد الوهی، تصویری نوینی از انسان ایجاد شد که طی چندین قرن بعد – گرچه با فراز و نشیب ـ حاکم بود. گرچه مفهوم ارزش مطلق هر فرد ـ این اختراع یا کشف یا عرف مسیحی ـ اکنون بتدریج از آگاهی ما محو شده و جای خود را به مفهومی «واقع‌بینانه‌تر» خواهد داد، الهیات جسم ژان پل هرگز با آن گونه درک از انسان که ماورای ایمان مسیحی است ارتباطی نخواهد داشت. بین این دو نظام هرگز مبادله، تعدیل دیدگاه‌ها، مشاجره و در حقیقت هیچ گونه ارتباطی برقرار نمی‌شود. تنها چیزی که قادر است فاصله مابین این دو را پر کند، یا یک جنبش معجزه‌آسای بازگشت، یا جنبش افسوس‌برانگیز ارتداد است.

از این رو، برای مسیحیان میراث الهیات ژان پل همچون بنای یادبود عظمت و کمال «اومانیسم» ایمان آنها باقی خواهد ماند که به ایشان گستردگی ادراک مسیحی از طبیعت بشری و تقدیر را یادآوری خواهد کرد و باعث می‌شود هر زمان که با هر فلسفه، اخلاقیات یا علمی مواجه شدند که قصد داشت زندگی انسان را تا حد یک فرصت ابزاری در یک نقشه بزرگ‌تر پایین بیاورد، با آن به طرز مصالحه‌ناپذیری مخالفت کنند.

پی‌نوشت‌ها:
۱- انا لله و انا الیه راجعون
۲- کیمرا موجودی خیالی، با سر شیر و بدن ببر و دم مار است.
۳- توماس آکویناس قدیس (۷۵-۱۲۲۵) خداشناس، فیلسوف و راهب دومینیکن. وی را بزرگ‌ترین شخصیت در فلسفه مدرسی دانسته‌اند. دستاورد بزرگ او آن بود که آثار ارسطو را در اروپای غربی مقبول ساخت. علوم ماوراء‌الطبیعه و فلسفه اخلاقی او در حقیقت گسترش نظریات ارسطو بود. وی همچنین در مباحثه مشهور خود در باب وجود خدا وامدار ارسطو و فلاسفه عرب است.
۴- انسان‌های اولیه
۵- که به وساطت آنها وعده‌های بی‌نهایت عظیم و گران‌بها داده شده تا شما شریک طبیعت الهی گردید و از فسادی که از شهوت در جهان است، خلاصی یابید.
۶- پس اگر آنانی را که کلام خدا به ایشان نازل شده خدایان خواند، و ممکن نیست که کتاب محو گردد.
۷- فرانسیس بیکن (۱۵۶۱-۱۶۲۶)، فیلسوف و سیاستمدار انگلیسی. به عقیده او علم و معرفت وسیله‌ای برای غلبه بر محیط است که باید آن را از طریق تحلیل استقرایی حقایق طبیعی به دست آورد.

IID_logo

منجی در ادیان

منجی در ادیان
نام پژوهشگر : گروه جوانان موسسه گفت‌وگوی ادیان

شرح : اندیشه تشکیل جامعه‌ای عاری از ظلم و ستم و تبعیض که در آن معیارهای عالی معنوی و انسانی یا به عبارتی دموکراسی واقعی حاکم باشد، از دیرباز در ذهن بشر از جایگاه و اهمیت خاصی برخوردار بوده است. از زمانی که افلاطون در آرای خویش مدینه فاضله را عنوان می‌کند، تا قرن‌ها بعد که این اندیشه به صورت “یوتوپیا” یا شهر آرمانی در آثار نویسندگان و فلاسفه تجلی می‌نماید، می‌توان جلوه‌های گوناگونی از چنین تفکری را بازیافت.
به عبارتی، می‌توان به جرأت اذعان داشت بشر از آن هنگام که ابتدایی‌ترین جوامع را تشکیل داد، همواره در درون خویش آرزومند جامعه‌ای آرمانی و به تبع آن شخصیتی بوده که بتواند چنین جامعه‌ای را تشکیل دهد. این شخص در حقیقت همان منجی موعود است که در ادیان و فرهنگ‌های اقوام و ملل مختلف با تلقی‌ها و نگرش‌های گوناگون به صورت‌های متنوعی معرفی شده است. در این نوشتار تلقی‌های مختلف اندیشه موعود ـ البته به جز آنچه در عقاید اسلامی مطرح است ـ را به اختصار بررسی و تبیین خواهیم کرد.
همان طور که اشاره شد، منجی موعود و نجات‌بخش نزد اقوام و ملل مختلف با آیین‌ها و فرهنگ‌های کاملاً متفاوت، به اشکال و صورت‌های گوناگون و متنوعی مطرح شده است؛ اما جملگی در یک نکته متفق‌القول هستند که نجات‌بخشی خواهد آمد و آنان را از یوغ بندگی جباران و ستمکاران و حاکمان زورگو می‌رهاند و جامعه‌ای پر از عدل و داد به وجود خواهد آورد. هندوها انتظار دهمین تجلی ویشنو یا کالکی را دارند؛ بودایی‌ها ظهور بودای پنجم را منتظرند؛ یهودیان به جز مسیح (ماشیح) نجات دهنده‌ای نمی‌شناسند؛ مسیحیان، فارقلیط را می‌طلبند که عیسی مسیح مژده آمدنش را داده است؛ و بالاخره مسلمانان قائل به ظهور حضرت مهدی(ع) هستند.
البته چنین اندیشه‌ای مختص مکاتب و ادیان مذکور نیست، بلکه چنین روایاتی در اشکال مختلف، از قصص مذهبی گرفته تا اساطیر و افسانه‌ها، در میان همه اقوام متمدن و غیرمتمدن جهان و حتی قبایل بدوی وجود داشته و دارد. مثلاً ژرمن‌ها معتقد بودند که فاتحی از طوایف آنان قیام می‌کند و نژاد ژرمن را در جهان برتری می‌بخشد. نژاد اسلاو بر این باورند که از مشرق زمین، یک نفر برمی‌خیزد و تمام قبایل اسلاو را متحد می‌کند و بر دنیا مسلط می‌گرداند. اهالی یوگسلاوی (صربستان) نیز در سرودهای حماسی خویش از شخصی به نام “مارکو کرالیه ویچ” نام می‌برند و انتظار ظهور وی را دارند. ساکنان جزایر انگلستان از دیرباز منتظر ظهورد “آرتور” هستند که در جزیره “آوالون” سکونت دارد. بنابر عقیده ایشان وی روزی ظاهر می‌شود و نژاد “ساکسون” را در دنیا غالب می‌گرداند و سیادت جهان، نصیب آنها می‌گردد.

منجی در دین یهود
در عهد عقیق، کتاب مقدس یهودیان، اشارات مکرری به نجات‌بخش آخر زمان شده است: کسی خواهد آمد تا جهان مطلوبی را که همه خواستار آنند و سودایش را در سر می‌پرورانند، از نو بسازد؛ جهانی روشن و عاری از پلیدی‌ها که در آن آدمی به همه آرزوها و امیال پاک انسانی برسد و کامیاب شود. در زبور داوود که تحت عنوان مزامیر در عهد عتیق آمده، تقریباً در هر بخش از آن، اشاره به ظهور منجی و آخرالزمان، و نوید پیروزی صالحان بر شریران، و بالاخره تشکیل حکومت واحد جهانی و تبدیل ادیان و مذاهب گونان به دینی واحد و جهان‌شمول موجود است:
و او قوم تو را به عدالت داوری خواهد کرد و مساکین ترا به انصاف. آن گاه کوه‌ها برای قوم، سلامتی را بار خواهند آورد، وتل‌ها نیز در عدالت، مساکین قوم را دادرسی خواهد کرد، و فرزندان فقیر را نجات خواهد داد، و ظالمان را زبون خواهد ساخت…، در زمان او، صالحان خواهند شکفت و وفور سلامتی خواهد بود، مادامی که ماه نیست نگردد. و او حکمفرمانی خواهد کرد از دریا تا دریا، و از نهر تا اقصای جهان. به حضور وی، صحرانشینان گردن خواهند نهاد و دشمنان او خاک را خواهند لیسید… جمیع سلاطین او را تعظیم خواهند کرد و جمیع امت‌ها را بندگی خواهند نمود… بر مسکین و فقیر کرم خواهد فرمود، و جان‌های مساکین را نجات خواهد بخشید… نام او تا ابدالاباد باقی خواهد ماند؛ اسم او پیش آفتاب دوام خواهد کرد؛ آدمیان در او برای یکدیگر برکت خواهند خواست، و جمیع امت‌های زمین او را خوشحال خواهند خواند.
یهودیان معتقدند نجات دهنده آخرالزمان، مسیح (ماشیح) به معنای مسح شده خداوند است که جهان مطلوب و درخشان آینده را می‌سازد. اکثر اندیشمندان یهود بر این باورند که ظهور مسیح و فعالیت او برای بهبود وضع جهان و برقراری صلح و آرامش میان همه اقوام و تأمین خواست‌ها و نیازهای بشری، بخشی از نقشه‌های خداوند در آغاز آفرینش بوده است. بر اساس همین عقیده، لزوم وجود نجات‌بخش که کسی جز مسیح نیست، پیش از آفرینش کائنات به ذهن خداوند خطور کرده است.
به اعتقاد همه یهودیان، نجات‌دهنده (مسیح) انسانی است همانند دیگران، اما برخوردار از جلوه و جبروت خدایی. او جهان را با نور خویش که جلوه‌ای از نور خداست، روشن خواهد کرد. برخی ماشیح را همان داوود می‌دانند (هوشع ۵:۳) برخی دیگر، او را از خانواده داوود می‌شمارند. (مزامیر ۴۹:۱۸-۵۰) گروهی نیز می‌گویند خداوند در پایان جهان، داوود دیگری را برای نجات مردم می‌فرستد. (ارمیاه، ۹:۳۰)
در این زمینه، اندیشمندان آرای متفاوتی اظهار کرده‌اند که گاه، یکدیگر را نقض می‌کنند؛ اما آنچه روشن است این است که مسیح از خاندان داوود است که در پایان جهان برای نوساختن جهان و نجات بشر ظهور خواهد کرد.

منجی در مسیحیت
بنا بر اعتقاد مسیحیان نجات‌دهنده، فارقلیط به معنای تسلی دهنده و شفیع و مددکار است؛ اما در عهد جدید، مراد از آخرین نجات‌دهنده همان عیسی مسیح است که بار دیگر زنده خواهد شد و جهان سراسر فساد و تباهی را نجات خواهد داد:
درباره قیامت مسیح پیش دیده گفت که: نفس او در عالم اموات گذاشته نشود و جسد او فساد را نبیند. پس همان عیسی را خدا برخیزاند و همه ما شاهد بر آن هستیم.
همچنین مسیح نیز چون یک بار قربانی شد تا گناهان بسیاری را رفع نماید، بار دیگر بدون گناه برای کسانی که منتظر اویند، ظاهر خواهد شد به جهت نجات.
البته ذکر این نکته مهم در این جا الزامی است که در عهد جدید به جز عیسی مسیح، به موعود نجات‌بخش دیگری نیز اشاره شده است که عیسی مسیح، وعده آمدنش را می‌دهد. وی “تسلی دهنده” دیگری است که مسیح از خدا (پدر) برای امتش درخواست می‌کند و خدا او را اعطا می‌کند تا همیشه با ایشان باشد. جهان او را نمی‌بیند، ولی آنان که به مسیح ایمان دارند، وی را باز می‌شناسند:
و من از پدر سئوال می‌کنم و تسلی دهنده‌ای دیگر به شما عطا خواهد کرد تا همیشه با شما باشد؛ یعنی روح راستی که جهان نمی‌تواند او را قبول کند، زیرا که او را نمی‌بیند و نمی‌شناسد؛ اما شما او را می‌شناسید، زیرا که با شما می‌ماند و در شما خواهد بود.
او آن مسیحایی نیست که امت موسی و یهودیان انتظارش را داشته و دارند. او بعد از عیسی مسیح و پس از رفتن وی خواهد آمد. او هدایت‌گر به همه راستی‌هاست و جهان را به عدالت و داوری ملزم خواهد کرد. از خود چیزی نمی‌گوید، بلکه از مسیح خبر می‌دهد و او را از خدا (پدر):
و من به شما راست می‌گویم که رفتن من برای شما مفید است؛ زیرا اگر نروم، تسلی دهنده نزد شما نخواهد آمد، اما اگر بروم، او را نزد شما می‌فرستم. و چون او آید جهان را بر عدالت و داوری ملزم خواهد نمود… ولیکن چون او، یعنی روح راستی، آید، شما را به جمیع راستی هدایت خواهد کرد؛ زیرا که او از خود تکلم نمی‌کند، بلکه به آنچه شنیده است، سخن خواهد گفت و از امور آینده به شما خبر خواهد داد. او مرا جلال خواهد داد؛ زیرا آنچه آنِ من است خواهد گرفت و به شما خبر خواهد داد.

موعود در آیین هندو
در آیین هندو، نجات‌بخشی موسوم به کالکی در پایان آخرین دوره زمانی از ادوار چهارگانه جهانی، یعنی کالی یوگه ظهور خواهد کرد. بنا بر تفکر هندویی، جهان از چهار دوره رو به انحطاط تشکیل شده است. در چهارمین دوره، یعنی عصر کالی، فساد و تباهی سراسر جهان را فرامی‌گیرد. زندگانی اجتماعی و معنوی به نازل‌ترین حد خود نزول می‌کند و موجبات زوال نهایی را فراهم می‌سازد.
در این عصر (کالی یوگه یا دوره انحطاط) که بنا بر باورهای هندویی از نیمه شب بین ۱۷ و۱۸ ماه فوریه سال ۳۱۰۲ قبل از میلاد مسیح شروع شده، و ما اکنون در آن به سر می‌بریم، فقط به یک چهارم درمه (دین یا نظم کیهانی) عمل می‌شود و سه چهارمش به فراموشی سپرده شده است. مردمان این دوره گناهکار، ستیزه‌جو و چون گدایان، بداقبال و سزاوار اقبالی نیستند.
چیزهای بی‌ارزش را ارج می‌نهند، آزمندانه می‌خورند و در شهرهایی زندگی می‌کنند که پر از دزدان است.
در پایان چنین دوران سیاهی، آخرین و دهمین تجلی (اوتاره) “ویشنو” موسوم به کالکی، سوار بر اسبی سفید و به هیئت انسان ظهور خواهد کرد. وی سراسر جهان را سواره و با شمشیری آخته و رخشان در می‌نوردد تا بدی و فساد را نابود کند. با نابود کردن جهان، شرایط برای آفرینشی نو مهیا می‌شود تا در مهایوگای آتی، دیگر بار عدالت و فضیلت ارزش یابند.

موعود در آیین بودا
در آیین بودا، اندیشه منجی موعود با مفهوم “میتریه” ـ واژه‌ای سنسکریت به معنای مهربان ـ تبیین می‌شود. در الهیات بودایی، او را بودای پنجم و آخرین بودا از بودایان زمینی می‌دانند که هنوز نیامده است، اما خواهد آمد تا همه انسان‌ها را نجات دهد. در نمادنگاری بودایی، او را به هیئت مردی نشسته که آماده برخاستن است، نمایش می‌دهند تا نمادی باشد از آمادگی وی برای قیام!
روایات بودایی درباره شخصیت و چگونگی ظهور آخرین بودا یا منجی موعود، یعنی کسی که خواهد آمد تا همگان را مژده رهایی دهد و آنها را از چرخه آهنین رجعت‌های مداوم به عالم نجات دهد، همداستان نیستند. در سنت مهایانه که یکی از دو سنت یا مذهب اصلی بودایی است، توجه بیشتری به شخصیت میتریه شده است. در روایات مهایانه‌ای، شاکیه مونی ـ که همان “گتمه” بودای مشهور است ـ چهارمین بودا و میتریه که پس از او خواهد آمد، به عنوان بودای پنجم معرفی شده است. در حالی که در برخی روایات بودایی، گتمه بودای هفتم است و بوداسف در آینده و به عنوان آخرین بودا ظهور خواهد کرد.
درباره زندگی و سرنوشت مقدر میتریه نیز به عنوان آخرین بودا اختلاف وجود دارد. در “کانون پالی” (منبع اصلی اطلاعات ما از آیین بودای اولیه) اهمیت چندانی به وی نداده‌اند و تنها در یک سوره (سوره چکه وتی سیهه ناده) از این مجموعه نام او را برده‌اند.
اما از آثار غیر کانونی (غیر مقدس) دو اثر به این آموزه اختصاص یافته است.

منجی در دین زرتشت
برخلاف دیگر ادیان که معمولاً منتظر یک موعود نجات‌بخش‌ هستند، زرتشتیان منتظر سه موعودند که هر یک از آنها به فاصله هزار سال از دیگری ظهور خواهد کرد.
قبل از پرداختن به مسئله سه موعود، اشاره‌ای گذرا به بحث ادوار جهانی یا سال کیهانی در آیین زرتشت می‌کنیم که ظهور این موعودهای سه‌گانه در چنین چارچوبی جای داده شده است. البته باید یادآور شویم که متن‌های زرتشتی درباره این که سال کیهانی از چند هزاره تشکیل می‌شود، هم‌سخن نیستند.
پاره‌ای می‌گویند از نه هزاره و برخی این دوره جهانی را به مناسبت دوازده برج سال طبیعی و دوازده نشان منطقه‌البروج متشکل از دوازده هزاره می‌دانند. قرائنی نیز حکایت می‌کند رقم اصلی شش هزار سال بوده و بتدریج به نه هزار سال و دوازده هزار سال افزایش یافته است.
در سه هزاره اول اهورا مزدا عالم فروهر، یعنی عالم روحانی را بیافرید که عصر مینوی جهان بوده است. در سه هزاره دوم از روی صور عالم روحانی جهان جسمانی خلقت یافت. در این دوره امور جهان و زندگی مردمان فارغ از گزند و آسیب بود و به همین جهت، عصر طلایی تاریخ دینی مزدیسنان نامیده می‌شود. سه هزاره سوم دوران شهریاری شهریاران و خلقت بشر و طغیان و تسلط اهریمن است. زرتشت درست در آغاز هزاره اول از دوران چهارم زاده شد؛ هنگامی که بنا بر سنت دوران واپسین از چهار دوره عمر جهان بود.
به موجب روایات زرتشتی و بنا به یشت نوزدهم، در آخرالزمان از زرتشت سه پسر متولد می‌شود که با نام عمومی سوشیانس خوانده می‌شوند. این نام به خصوص برای تعیین آخرین موعود تخصیص یافته و او آخرین مخلوق اهورا مزدا خواهد بود. کلمه سوشیانس که از ریشه سو(Sav Su) به معنی سود و سودمند است، در اوستا به شکل سئوشیانت آمده و در پهلوی به اشکال گوناگونی چون: سوشیانت، سوشانس، سوسیوش، و سیوسوش آمده است. در فروردین یشت، بند ۱۲۹ در معنی سوشیانت چنین آمده است: او را از این جهت سوشیانت خوانند که او به جهان مادی سود خواهد بخشید.
این کلمه چندین بار در گاتاها برای شخص زرتشت به کار رفته و پیامبر خود را سوشیانت خوانده؛ یعنی کسی که از وجودش سود و نفع برمی‌خیزد و سود رساننده است. (یسنا، ۱۱:۴۵، ۹:۴۸، ۲:۵۳) همچنین چند بار دیگر در سرودها، این واژه‌ به صورت جمع آمده و زرتشت، خود و یارانش را سود رسانندگان معرفی کرده است. (یسنا، ۱۳:۳۴، ۳:۴۶، ۱۲:۴۸) در سایر قسمت‌های اوستا نیز غالباً سوشیانس‌ها به صورت جمع آمده و منظور از آنها، پیشوایان و جانشینان زرتشت است که در تبلیغ دین کوشا هستند و مردم را به راه راست هدایت می‌کنند. در یسنا (۵:۲۴) از سوشیانس‌ها با عنوان نوکنندگان جهان و مردانی که هنوز متولد نشده‌اند، یاد می‌شود:
ستایش و نیایش و خشنودی و آفرین با فروهرهای همه پاکان؛ آن پاکانی که مرده‌اند و آن پاکانی که زنده‌اند و آن مردانی که هنوز زاییده نشده، سوشیانت‌های نوکننده هستند.
اما عمده مطالب درباره سوشیانس‌ها در یشت‌های سیزدهم و بویژه نوزدهم آمده است. در یشت ۱۹، بند ۸۸ به بعد، درباره ظهور سوشیانس در آخرالزمان و نو شدن گیتی و سپری شدن جهان چنین آمده است:
فر کیانی نیرومند مزدا آفریده را ما می‌ستاییم؛ (آن فر) بسیار ستوده زبردست، پرهیزگار، کارگر چست را که برتر از سایر آفریدگان است؛ که به سوشیانت پیروزمند و به سایر دوستانش تعلق خواهد داشت. در هنگامی که گیتی را نو سازد؛ (یک گیتی) پیر نشدنی، نمردنی، نگندیدی، نپوشیدنی، جاودان بالنده و کامروا. در آن هنگامی که مردگان دگر باره برخیزند و به زندگان بی‌مرگی روی کند. پس آن گاه او (سوشیانت) به در آید و جهان را به آرزوی خود تازه کند.
پس جهانی که فرمانبردار راستی است، فناناپذیر گردد. دروغ دگر باره به همان جایی رانده شود که از آن جا برای آسیب رساندن به راستی‌پرستان و نژاد و هستی وی آمده بود. تباهکار نابود خواهد گردید؛ فریفتار رانده خواهد شد.
بر اساس روایات پهلوی، نطفه زرتشت در دریاچه هامون، [کیانسیه یا کسه اُیه] قرار دارد. در آخرین هزاره از عمر جهان (هزاره دوازدهم) سه دوشیزه از این نطفه بارور می‌شوند و سه موعود مزدیسنان را می‌زایند.
در یشت سیزدهم، بندهای ۱۲۸ و ۱۲۹ مهم و قابل توجه هستند. در بند ۱۲۸ مجموعاً از نه پارسا – که شش تن از آن‌ها یاران سوشیانس و سه تن دیگر موعودهای آینده‌اند- یاد شده و فر وشی‌شان ستوده شده است. این سه تن در اصل همان سه پسر آینده زرتشت یا موعودهای نجات‌بخش هستند که در هزاره آخر عمر جهان به فاصله هزار سال از یکدیگر ظهور خواهند کرد. این سه تن عبارتند از:
۱- اوخشیت ارته، یعنی پروراننده قانون مقدس (نیرو دهنده و روا کننده قانون دین و داد زرتشت). امروزه این نام را اوشیدر یا هوشیدر گویند، و در کتب پهلوی به صورت خوشیتدر یا اوشیتر آمده است. گاه کلمه بامی را به آن افزوده، هوشیدر بامی می‌گویند که به معنی هوشیدر درخشان است.
۲- اوخشیت نمه، یا اوخشیت نمنگه، یعنی پرواننده نماز و نیایش. امروزه آن را اوشیدر ماه یا هوشیدر ماه می‌گویند، ولی در کتب پهلوی به صورت خورشیتماه و اوشیترماه ضبط شده است.
۳- آستوت ارته، یعنی کسی که مظهر و پیکر قانون مقدس است. در خود اوستا نیز به معنی لفظی این کلمه اشاره شده و در بند ۱۲۹، یشت سیزدهم، می‌خوانیم:
کسی که سوشیانت پیروزگر نامیده خواهد شد و استوت ارته نامیده خواهد شد. از این جهت سوشیانت، برای این که او به سراسر جهان مادی سود خواهد بخشید؛ از این جهت استوت ارته، برای این که او آنچه را جسم و جانی است، پیکر فناناپذیر خواهد بخشید، از برای مقاومت کردن بر ضد دروغ جنس دو پا (بشر)، از برای مقاومت کردن در ستیزه‌ای که از طرف پاکدینان برانگیخته شده باشد.
و این استوت ارته همان سوشیانس، یعنی سومین و آخرین موعود در آیین مزدیسناست. چنان که اشارت رفت، این سه برادر از پشت و نطفه زرتشت، پیامبر ایران هستند. بنابر سنت نطفه زرتشت را ایزد نویوسنگ برگرفت و به فرشته آب (ناهید) سپرد که آن را در دریاچه کیانسیه (هامون) حفظ کرد.

IID_logo

موسیقی باستانی یهود

موسیقی باستانی یهود

نام پژوهشگر :رامیار بهزادی، هنرمند کلیمی

منبع :
شرح : قوم یهود به خاطر اینکه در میان دو تمدن مصر و بین‌النهرین بود، توانست از موسیقی آن مناطق ریشه گیرد و می‌توان گفت که دیگر خبری از آن موسیقی و تمدن بین‌النهرین باقی نمانده است، اما موسیقی قوم یهود نه تنها ویژگی‌های خود را حفظ کرده، بلکه سبب تکامل بخشیدن به موسیقی تمدن‌های حاشیه خود شده است.
موسیقی در آیین یهود از اهمیت و ویژگی بالایی برخوردار است، زیرا در آن دوران پیکرتراشی و چهره‌نگاری در مذهب تحریم شده بود؛ به همین علت قوم اسرائیل فرزندان خویش را تشویق به تعلیم موسیقی می‌کرده‌اند.
قوم یهود برای بقای نسل خود، اسطوره‌ها و داستان‌های نبردهایش را به شکل آواز می‌خوانند. یکی از آن سرودها که هنوز به جا مانده، سرود “چاه آب” است که داستان جست‌وجوی چوپانی است که به دنبال آب بوده. همین طور یهودیان در سرزمین اسرائیل این رسم را داشتند که مرثیه در وصف کشته شدگان و شهدای خود می‌خواندند و سرودی نیز وجود داشت که به مناسبت پیروزی آن را می‌خواندند که “Deborah” نام داشت. به نغمه‌ها و سرودهایی که برای مناسبت‌های مختلف، از جمله ازدواج شاهان، سالگرد تاجگذاری و رفتن و برگشتن از جنگ خوانده می‌شد، “پسالم” گفته می‌شد.
حتی در تورات آمده که موسیقی نقش عمده‌ای در زندگی یهود به عهده دارد: “وقتی که خداوند از مردم عبری خواست رویدادهای مخصوصی را به خاطر بسپارند، به حضرت مشه دستور داد که به مردم آوازی بیاموزد که به منزله یادبود رویدادهای آنان باشد”.
عبریان از سرودهایی به شکل شکوائیه و مرثیه نیز برخوردار بودند. زمانی که قوم اسرائیل به اسارت بابلیان درآمدند، به خواندن شکوائیه پرداختند که متن یکی از آنها این است: “ما به کنار بابل نشسته‌ایم و بربط‌های ما به بیدهای ساحل آویخته و بابلی‌ها از ما می‌خواهند برای آنها سرود بخوانیم. چگونه می‌شود در سرزمین بیگانگان سرودهای مقدس خواند”.
حضرت داود هم نوازنده بود و هم خواننده، و هم سازنده آهنگ. در کتاب مقدس عاموس نبی او را مخترع آلات موسیقی دانسته‌اند. سرودهای او، “زبور” مخصوص معابد بود. همین طور در عهد جدید هم اشارات زیادی به آن شده است و باید ذکر کرد که طی قرن‌ها تغییراتی در آنها داده شد که بعدها الهام‌بخش آوازهای کلیسایی شد و می‌توان به جرأت گفت موسیقی یهود آهنگ‌های مذهبی و رسمی کلیسا را به وجود آورد.
در قرآن کریم به صوت خوش حضرت داود اشاره شده و بعضی مفسران گفته‌اند تا زمان حضرت داود موسیقی و ترانه وجود نداشته و مردم با ترانه خوانی آشنایی نداشته‌اند، تا آنکه خداوند حضرت داود را آوازی داد که هرگز پیش از او و پس از او هیچ کس را چنان آوازی نبود و او زبور را به ۷۰ آواز و ۷۰ الحان خوانده که هیچ یک شبیه دیگری نبود و همین طور در سوره نساء آمده است از جمله چیزهایی که خداوند به او عطا کرده، آواز خوش است و گویند هر گاه زبور می‌خواند، هیچ کس را طاقت نمی‌ماند و مردم دست از کار برمی‌داشتند و به سماع مشغول می‌شدند، به همراه مرغان و چهارپایان.
قدمت مزامیر داود به سه هزار سال می‌رسد و دارای سه موضوع و قسمت است: مزامیر نیایشی، مزامیر استغاثه‌ای و مزامیر شکرگزاری.
مسئله‌ای که نشان می‌دهد حضرت داود چه ارزشی بر موسیقی مذهبی می‌گذاشت، این بود که قوم لاوی را به حفاظت و اداره موسیقی مذهبی معبد گمارد که بعدها لاویان به موسیقیدانان مقدس مبدل شدند. همچنین اجرای مزامیر در آن زمان به این صورت بود که مزامیر توسط کاهنان یا لاویان (Levites) خوانده می‌شود و جمعیت با گفتن Hallelujah به آن پاسخ می‌دادند.
علاوه بر این موسیقی، موسیقی فرقه‌ای نیز وجود داشت که متعلق به فرقه‌های مختلف یهودیان بود، مانند طومارهای بحرالمیت که دارای مزامیر شکرگزاری بود که از آن فرقه راهبان حسیدیم(Esseness) بود.
یهود هنری را که احساس پاکدامنی و وفاداری را به خدا عرضه می‌داشت، تشویق می‌کرد و هنری را که احساس پلیدی و بت‌پرستی را در آنها تقویت می‌کرد، مطرود می‌کرد و از بین می‌برد.

IID_logo

درخت کریسمس، نماد حیات دوباره

درخت کریسمس، نماد حیات دوباره
نام پژوهشگر :
منبع :خبرگزاری مهر
شرح : درخت کریسمس یکی از محبوب‌ترین سنت‌های جشن کریسمس به شمار می‌رود که به طور معمول از درختان همیشه سبز خانواده گیاهان مخروطی، همراه با تزئینات متنوع با چراغ و دیگر ابزار زینتی، و به عنوان نماد تجدید حیات زندگی استفاده می‌شود.
بهترین گونه این گیاهان برای روز کریسمس درخت صنوبر محسوب می‌شود، چرا که دارای عطر خوشی است و پس از آن که خشک می‌شود، زیبایی خاصی دارد.
در زمان‌های باستان در کشور تونس فعلی درخت کریسمس نشان‌دهنده پیروزی اسطوره‌ای بازگشت الهه یونانی و باستانی زندگی و مرگ و تولد از هندوستان بود که این درخت مخروطی را با خود حمل می‌کرد. در شرایطی که افسانه‌های قرون وسطایی اغلب این درخت را به دوره کریسمس نسبت می‌دهند.
بر اساس افسانه‌ها “بانی فیس” قدیس، زمانی که برای تبلیغ دین مسیحیان به میان قبایل بدوی رفت، به دلیل شکل مخروطی درخت کاج، برای ارائه و توضیح مفهوم تثلیث از آن استفاده کرد.
دیگر داستان‌ها وجود درخت کریسمس در زمان عید مسیحیان در آلمان قرن شانزدهم را به عنوان اولین کشور شناخته شده که از درخت کریسمس استفاده کرده به حساب می‌آورند.
برخی از داستان‌ها اولین استفاده از درخت کریسمس را به شهر باسل در سوئیس نسبت می‌دهند. در سال ۱۵۹۷ یک شاگرد خیاط درختی را با سیب و پنیر تزئین کرد و به شهر آورد. این در شرایطی است که شهر ریگا در جمهوری لتونی ادعا می‌کند که از اولین درخت کریسمس استفاده کرده است. در میدان این شهر تابلویی نصب شده که به هشت زبان روی آن نوشته شده است: اولین درخت کریسمس برای سال نو در سال ۱۵۱۰ در شهر ریگاه مورد استفاده قرار گرفت.
در قرن هفدهم استفاده از درخت کریسمس به عنوان یک رسم وارد خانواده‌ها شد. یوهان کونارد دانرهار، کشیش استراسبورگ از این رسم انتقاد کرد و آن را انحراف از کلام خداوند خواند.
تا قرن هجدهم این رسم در بخش‌های شمالی استان راین در آلمان به یک رسم تبدیل شد، اما در مناطق روستایی گسترش پیدا نکرد. در اواخر قرن هجدهم استفاده از شمعدان برای تزئین درخت کریسمس رواج پیدا کرد، اما تقریباً مدت مدیدی این رسم تنها به بخش‌های شمالی استان راین اختصاص داشت و توسط اکثریت کاتولیک قسمت‌های جنوبی استان راین به عنوان رسم پروتستان‌ها توصیف می‌شود.
در اوایل قرن نوزدهم، این سنت در میان اشراف‌زادگان مجبوبیت یافت و به بارگاه‌های سلطنتی راه یافت. پرنسس هنریتا ون ناسو-ویلبرگ وین را در سال ۱۸۱۶ با درخت کریسمس آشنا کرد و این رسم در سراسر اتریش گسترش یافت. اولین درخت کریسمس در سال ۱۸۴۰ وارد فرانسه شد.
به صورت سنت درخت کریسمس تا شب ۲۴ دسامبر به وارد خانه نمی‌شود، پس از این تاریخ درخت تزئین شده کریسمس به خانه آورده می‌شود و دوازده شب بعد، یعنی ششم ژانویه از خانه خارج می‌شود.
نگهداری درخت کریسمس بیش از مدت یاد شده یا آوردن آن پیش از ۲۴ دسامبر به عنوان بدشانسی در نظر گرفته می‌شود که البته از آنجایی که کریسمس در سال‌های اخیر و در زمان مدرن به صورت تجاری درآمده این درخت بسیار زودتر و حتی در اواخر اکتبر در فروشگاه‌ها قرار می‌گیرد.
بسیاری از امریکایی‌های قرن نوزدهم، درخت کریسمس را چیزی غریب می‌دانستند و اولین درخت کریسمس در امریکا، مربوط به سال ۱۸۳۰ است که آن هم توسط ساکنان آلمانی پنسیلوانیا به نمایش گذاشته شده بود. این درخت برای جلب کمک‌های مردمی برپا شده بود. در سال ۱۸۵۱، چنین درختی در محوطه خارجی یک کلیسا برپا شد، اما وجود آن برای ساکنان این شهر بسیار توهین‌آمیز و نوعی بازگشت به بت‌پرستی به شمار می‌آمد و آنها خواستار جمع کردن تزئینات شدند.
در حدود سال‌های ۱۸۹۰، لوازم تزئینی کریسمس از آلمان وارد می‌شد و درخت کریسمس بتدریج در ایالات متحده محبوبیت یافت. نکته جالب اینکه اروپاییان از درختان کوچکی که حدود ۱ تا ۵/۱ متر طول داشتند، استفاده می‌کردند، در حالی که امریکاییان درختی را می‌پسندیدند که تا سقف خانه برسد.
در اوایل قرن بیستم، امریکایی‌ها درخت‌های کریسمس را بیشتر با لوازم تزئینی دست‌ساز خودشان تزئین می‌کردند اما بخش‌های آلمانی/ امریکایی همچنان به استفاده از سیب، بلوط، گردو و شیرینی‌های کوچک بادامی ادامه می‌دادند.
کشف برق، به ساخته شدن چراغ‌های کریسمس منتهی شد و امکان درخشش را برای درختان به ارمغان آورد. پس از آن دیدن درختان کریسمس در میدان شهرها به یک منظره آشنای این ایام مبدل شد و تمام ساختمان‌های مهم- چه شخصی و چه دولتی- با برپا کردن یک درخت، به استقبال تعطیلات کریسمس می‌روند.
در تزئین درخت‌های کریسمس اولیه، به جای مجسمه فرشته در نوک درخت، از فیگورهای پری‌های کوچک – به نشانه ارواح مهربان- یا زنگوله و شیپور- که برای ترسانیدن ارواح شیطانی به کار می‌رفت – استفاده می‌شد.
در لهستان، درخت کریسمس با مجسمه‌های کوچک فرشته، طاووس و پرندگان دیگر و تعداد بسیار زیادی ستاره، پوشیده می‌شد. در سوئد، درخت را با تزئینات چوبی که با رنگ‌های درخشان رنگ‌آمیزی شده و شکل‌های کودک و حیوانات از جنس پوشال و کاه تزئین می‌کنند. دانمارکی‌ها، از پرچم‌های کوچک دانمارک و آویزهایی به شکل زنگوله، ستاره، قلب و دانه برف استفاده می‌کنند. مسیحیان ژاپنی بادبزن‌ها و فانوس‌های کوچک را ترجیح می‌دهند.

IID_logo

نیکولاس قدیس، نماد بخشندگی در کریسمس

نیکولاس قدیس، نماد بخشندگی در کریسمس
نام پژوهشگر :
منبع : خبرگزاری مهر
شرح : بابا نوئل که به اسامی سنت نیکولاس، سنت نیک و پدر کریسمس نیز شهرت دارد، در فرهنگ‌های مختلف یک قهرمان مردمی محسوب می‌شود که شب عید کریسمس در میان کودکان هدیه توزیع می‌کند و به سنت نیکولاس، اسقف قرن چهارم آسیای صغیر اشاره دارد.
پدر کریسمس چهره محبوب ایام کریسمس در بسیاری از کشورها محسوب می‌شود و وجود این قهرمان کودکان در هر فرهنگی به نوعی به فرهنگ دیگر شباهت دارد. بابا نوئل در فرهنگ امریکایی به سانتا کلاز، در فرهنگ ایتالیایی، به بابا ناتال، در برزیل به پاپی نوئل، در چک به ددا مراز، در پرتغال به پای ناتار، در آلمان به وای ناخس من، در ایرلند به دادی نا نولگ و در فرانسه به پیریر نوئل شهرت دارد.
بسیاری از افسانه‌های اروپایی درباره بابانوئل بر اساس شخصیت سنت نیکولاس روایت شده‌اند. سنت نیکولاس اسقفی در ترکیه فعلی بود که به فقرا هدیه می‌داد. این شخصیت الهام‌بخش اسطوره‌ای، محوریت جشن‌های مهمی را در هلند، بلژیک و آلمان تشکیل داده است.
نام سانتا کلاز، از روی نام هلندی این قدیس – سنتر کلاوس – وارد زبان انگلیسی شد و با رشد محبوبیت این شخصیت، کم کم جایی در کریسمس برای او در نظر گرفته شد؛ چرا که وی نقش مهمی در سنت مسیحی دنیای غرب، ژاپن و دیگر بخش‌های آسیا ایفا کرد.
در بسیاری از سنت‌های ارتدکس شرقی، بابانوئل در روز عید از کودکان دیدن می‌کند و با شخصیت سنت باسیل یکی انگاشته می‌شود؛ چرا که روز گرامیداشت و یادبود سنت باسیل در کلیسای ارتدکس شرقی روز عید کریسمس محسوب می‌شود.
نقاشی و تصاویر بابانوئل نیز به شخصیت روسی “دِد موروز” (پدربزرگ جنگل) شباهت دارد. این شخصیت نیز به کودکان هدیه می‌داد و یک کت قرمز رنگ، چکمه‌های بلند و ریش سفید داشت. اکثر شمایل نگاری‌هایی که از بابانوئل صورت گرفته از این شخصیت روسی الهام گرفته و وارد فرهنگ اروپایی شده‌اند.
بر اساس آیین و روسوم، بابانوئل به عنوان مردی سفیدپوست، مهربان، چاق، شاد، عینکی با کت قرمز که خز سفید دارد، توصیف می‌شود (برخی اعتقاد دارند توصیف لباس بابانوئل به لباس‌های اسقفیِ اسقف نیکولاس شباهت دارد). بابانوئل دارای یک ریش بلند سفید و دستکش‌های سفید و سبز است. شب عید کریسمس، او سوار بر درشکه‌ای که چندین گوزن شمالی آن را می‌کشند از خانه‌ای به خانه دیگر می‌رود و به کودکان هدیه می‌دهد.
بابانوئل برای ورود به خانه کودکان از دودکش بخاری استفاده می‌کند و از راه بخاری از خانه خارج می‌شود که بقیه روزهای سال را در کنار همسر خود، خانم نوئل می‌گذراند و به همراه جن‌ها به ساختن اسباب‌بازی برای بچه‌ها می‌پردازند.
برخی از تصاویر مدرن از بابانوئل (که اغلب در تبلیغات مورد استفاده قرار می‌گیرد) بابانوئل را به همراه جن‌ها در کارگاه ساخت اسباب‌بازی نشان می‌دهد. در افسانه‌ها آمده است که خانه بابانوئل در قطب شمال است، اما این امر بر حسب سنت هر کشور متفاوت است؛ چرا که در برخی دیگر روایت‌ها خانه بابانوئل فنلاند، سوئد، و گرینلند نیز عنوان شده است.
زمانی که بابانوئل را به سنت باسیل نسبت می‌دهند، خانه وی را نیز در شهر سزاریا عنوان می‌کنند که این روایت در ارتدکس شرقی رواج دارد.
سنت نیکلاس قدیس یکی از اسقف‌های شهر باستانی لیسیا در جنوب غربی آسیای صغیر بود که در قرن چهارم میلادی زندگی می‌کرد. وی در خانواده‌‌ای ثروتمند و پارسا متولد شد، در کودکی والدین خود را از دست داد، اما تأثیر زندگی معنوی آنها، بویژه رسیدگی به ایتام در او روز به روز قوت گرفت.
در ۳۰ ‌سالگی به سمت اسقفی رسید و به مهربانی و گشاده‌‌دستی شهرت یافت. وی از همان ابتدا با تهیه‌ جهیزیه برای دختران بی‌‌بضاعت و فرستادن کیسه‌‌های طلا از طریق دودکش برای خانواده‌های مستمند، محبت کردن و بخشندگی را به اوج خود رساند. در برخی از داستان‌های مسیحی آمده است که سنت نیکولاس از کراماتی چون زنده کردن سه کودکی که سر آنها توسط یک قصاب بریده شد، برخوردار بوده است. سنت نیکولاس در ۶ دسامبر سال ۳۴۰ میلادی درگذشت.

IID_logo

چلیپا چیست؟

چلیپا چیست؟
نام پژوهشگر : شیرین احمدی

منبع : میراث خبر
شرح : صلیب یا چلیپا که در اصل واژه‌ای آرامی است، یکی از مقدس‌ترین نمادهای کیش مسیحیت است، به شکل دو خط متقاطع و معمولا عمود بر هم و نیز وسیله‌ای کمابیش به همین شکل که سابقا برای شکنجه و اعدام مجرمین به کار می‌رفت. صلیب در کشورهای مسیحی زینت‌بخش کلیسا و دیرهاست و کشیشان در تعلیمات خود هنگام نیایش آن را سرچشمه لایزال و نیروی سعادت‌بخش این جهان می‌دانند. به ادعای ارباب کلیساها، صلیب از روزگاران کهن و برای نخستین بار با قربانی شدن مسیح به خاطر بخشوده شدن گناهان مردم مظهر مسیحیت شده است. از سده‌ها پیش، چلیپا (صلیب) «پرچم مقدس» کلیسا بوده و مسیحیان به هنگام غسل تعمید آن را به گردن می‌آویختند. در حقیقت صلیب پیشینه‌ای بسیار کهن‌تر از مسیحیت دارد و به دوره‌های زندگی انسان مربوط می‌شود. مطالعات باستان‌شناسی این حقیقت را اثبات می‌کند که در جوامع ابتدایی، مردم به چلیپا چون مظهر آتش احترام می‌گذاشتند و علت آن هم این بود که دو چوب را که روی هم می‌گذاشتند و می‌ساییدند و با آن آتش می‌افروختند، شکل صلیب داشت. تصویر دایره‌ای خورشید که پایان‌بخش شب و نوید‌دهنده روز بود و همچون آتش روشنی‌بخش با صورت صلیب شبیه بود، انسان ابتدایی که در پرتو تجربه خویش آتش را بازدارنده قهر طبیعت و نگاه‌دارنده او در برابر جانوران وحشی می‌دید، نشان آن را نیز دارای نیروی مافوق طبیعی و معجزه‌آسا تصور می‌کرد و بتدریج نماد صلیب به مظهر جادو و جلوه خدایی مبدل شد. انسان ابتدایی برای حفظ جان خود در برابر ارواح خبیثه این نشان را روی ظروف، جامه و تزیینات زندگی خویش نقش می‌کرد. از این رو ظروفی مربوط به دوران مفرغ (۳۰۰۰ سال پ.م) به دست آمده که روی آن نقش صلیب دیده می‌شود. در کشفیات باستان‌شناسی هم‌چنین از سرزمین بین‌النهرین تصویر «شمشی ادد» شاه آشور (۸۲۴ ـ ۸۱۲ پ.م) پیدا شده که بر سینه‌اش چلیپایی مانند صلیبی که مسیحیان آن را مظهر مسیح می‌دانند، آویزان است. قرن‌ها پیش بوداییان در سرزمین هند صلیب را گرامی می‌داشتند. اما به هر حال عامل عمده‌ای که سبب شهرت صلیب شد، مصلوب کردن عیسی مسیح بود. در قرن دوم میلادی صلیب نماد ایمان مسیحی و در قرن چهارم میلادی به موجب منشور میلان (به موجب این فرمان کنستانتین امپراتور روم دین مسیحیت را در سراسر روم به مشروعیت شناخت) «صلیب واقعی‌ای» که عیسی بر آن مصلوب شده بود، عنوان نماد پیروزی مسیحیت را یافت.
ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه در این مورد می‌گوید که روز هفتم ایار عید پیدایش صلیب است که در آسمان به ظهور رسید. عده‌ای از مسیحیان گویند که در عهد کنستانتین که مظفر و فاتح لقب دارد، در آسمان چیزی مانند صلیب از انار یا نور پیدا شده بود. به کنستانتین گفتند که آن را علامت پرچم خود گرداند تا در جنگ‌ها پیروز شود و او نیز چنین کرد و بر سلاطین دیگر غالب شد و به این جهت کیش مسیحیت را پذیرفت و مادر خود «هیلانه» را به بیت‌المقدس برای یافتن چوب صلیب فرستاد، و او سه صلیب آورد که با آزمایشی که کردند، به دلیل این که یکی از آنها مرده‌ای را زنده کرد، صلیب واقعی تشخیص داده شد. عده‌ای دیگر گویند: چون عیسی را به دار آویختند، صلیبی که به شکل دلفین است و اعراب آن را قعود گویند، این شکل جلو محل ‌دار به ظهور رسید که به ویژه قول نخستین رابطه صلیب را با آتش معین می‌کند. بعدها صلیب نشان شرکت‌کنندگان در جنگ‌های صلیبی قرن‌های ۱۱، ۱۲ و ۱۳ بود.
صلیب با هاله‌ای از مفاهیم مسیحی آن در ادب فارسی شهرت دارد. فردوسی می‌گوید:
بزد کوس و آورد بیرون صلیب / صلیبی بزرگ و سپاهی مهیب
علاوه بر این صلیب در فرهنگ‌های فارسی به معانی زیر نیز به کار رفته است:
داغی مر اشتران را بر شکل چلیپا و چهار ستاره و صورت یازدهم از صور ۱۹گانه شمالی فلکی که آن را دُلفین نیز نامند و شکلی که از تقاطع خط محور و خط استوا در فلک پدید آمد و آن را صلیب افلاک و صلیب اکبر نیز گویند.

IID_logo

ستون تثلیث مقدس چیست؟

ستون تثلیث مقدس چیست
نام پژوهشگر :

شرح : ستون تثلیث مقدس در اولموک، واقع در جمهوری چک، مجموعه‌ای باشکوه از مجسمه‌های باروک است که در قرن هجدهم میلادی و برای شکرگزاری به درگاه خداوند به خاطر پایان طاعون ساخته شد. این بنای یادبود که ۳۵ متر ارتفاع دارد و پوشیده از مجسمه‌های مذهبی نفیس است، از سال ۲۰۰۰ در فهرست میراث جهانی یونسکو ثبت شده است.
ساخت ستون‌های طاعون در میادین شهرهای اروپایی پدیده‌ای مختص دوره باروک (قرن هفدهم و هجدهم میلادی) است. این ستون‌ها که در نمادپردازی مجسمه‌هاشان اغلب به مضامین کتاب مکاشفات انجیل متکی هستند، از ستونی که در سال ۱۶۱۴ در میدان سانتا ماریای رم ساخته شد، الهام گرفته‌ شده‌اند. کار ساخت ستون تثلیث مقدس اولموک نیز پس از پایان دوره دو ساله شیوع طاعون در ناحیه موراویا، از سال ۱۷۱۶ آغاز شد.
ستون تثلیث مقدس نتیجه کار چندین هنرمند و صنعتگر موراویایی است، هر چند کار روی این ستون برای اغلب این هنرمندان چندان خوش‌یمن نبود. ونزل رندر، معمار برجسته موراویایی، نخستین کسی بود که حین کار روی بنای این ستون درگذشت. رندر نخستین کسی بود که ایده ساخت ستون تثلیث مقدس را مطرح کرد و آن را به تصویب شورای شهر اولموک رساند. رندر پس از طراحی، تأمین بودجه و ساخت طبقه اول ستون، درگذشت.
فرانک تونک، یوهان ونزل روکیکی و آگوستین شولتز دیگر هنرمندانی بودند که پس از مرگ رندر روی بنای یادبود تثلیث مقدس کار کردند، اما هیچ کدام آن قدر زنده نماندند که شاهد تکمیل ستون باشند. فیلیپ ساتلر نخستین کسی بود که ایده ساخت مجسمه‌های فلزی باشکوه در اطراف ستون را مطرح کرد. پس از مرگ ساتلر، آندراس زانر کارش را پی گرفت و او نیز پیش از مرگش، طی ۷ سال ۱۸ مجسمه و ۹ نقش‌برجسته در اطراف ستون ساخت. سیمون فورستنر که مجسمه‌های مسی و زراندود «تثلیث مقدس» و «عروج مریم باکره» را ساخت، از بقیه خوش‌شانس‌تر بود و تا زمان تکمیل ستون در سال ۱۷۵۴ زنده ماند. هر چند سلامتی او نیز هنگام کار با ترکیبات جیوه در مرحله آب طلا دادن بشدت به خطر افتاد.
پس از تکمیل ستون تثلیث مقدس در سال ۱۷۵۴، این بنا بی‌درنگ به مایه شهرت و افتخار شهر اولموک تبدیل شد، به ویژه آن که تمام هنرمندان و صنعت‌گرانی که در ساخت آن شرکت داشتند، جملگی شهروندان اولموک بودند. مراسم تقدیس و پرده‌برداری از این ستون نیز طی مراسم باشکوهی با حضور ماریا ترزا و همسرش، فرانسیس اول انجام شد.
چهار سال بعد هنگامی که شهر اولموک به محاصره قوای پروس درآمد و ستون تثلیث مقدس در خطر نابودی به وسیله آتش توپ‌های ارتش پروس قرار گرفت، مردم شهر دسته‌جمعی نزد فرمانده قوای پروس رفتند و از او خواستند تا از شلیک به سوی این بنای مقدس خودداری کند. ژنرال کیت نیز درخواست مردم شهر را اجابت کرد و به این ترتیب امروز تنها آسیب کوچکی که به پایه ستون در جریان محاصره شهر وارد آمد، یادگاری از این رویداد تاریخی است.
نماد تثلیث مقدس (پدر، پسر و روح‌القدس) بر فراز ستون شهر اولموک قرار دارد و در زیر آن عروج مریم باکره به تصویر کشیده شده است. این مجسمه‌ها به همراه مجسمه جبرئیل و چندین مجسمه کوچک‌تر ریش‌سفیدان، از مس زراندود ساخته شده است. ۱۸ مجسمه از قدیسین و ۱۴ نقش‌برجسته با آرایش طوماری یز در اطراف ستون به چشم می‌خورند که همگی از جنس سنگ هستند و در سه طبقه آرایش یافته‌اند. بالاترین طبقه در اختیار قدیسینی است که به نوعی با حیات زمینی عیسی مسیح در ارتباط بوده‌اند: سنت آن و سنت یوآخیم (مادر و پدر مریم مقدس)، سنت ژوزف و یحیی تعمیددهنده از جمله این قدیسین هستند. سنت لاورنس و سنت جروم که نمازخانه اولموک وقف آن‌ها شده‌اند، از دیگر قدیسینی هستند که مجسمه‌شان در طبقه اول به چشم می‌خورد. سه نقش‌برجسته این طبقه نیز نمادی از فضایل امید، عشق و ایمان هستند.
طبقه دوم به قدیسین اهل موراویا، سنت سیریل و سنت متودیوس تعلق دارد که برای تبلیغ مسیحیت در سال ۸۶۳میلادی به موراویا آمدند. سنت باسیل (که یکی از کلیساهای مهم اولموک وقف او شده است)، سنت جان سارکاندر (که در آغاز جنگ‌های سی ساله در زندان اولموک تا پای مرگ شکنجه شد) از دیگر قدیسینی هستند که مجسمه‌هاشان در این طبقه به چشم می‌خورد.
در طبقه پایین نیز مجسمه‌هایی از سنت موریس، سنت ونسیلسا و دیگر قدیسان حامی ناحیه بوهم به چشم می‌خورد. همچنین نقش‌برجسته‌هایی از دوازده حواری مسیح نیز در این طبقه جای گرفته است.
ستون تثلیث مقدس همچنین درون خود نمازخانه کوچکی را جای داده است که بر دیوارهای آن نقش‌برجسته‌هایی از هابیل و قابیل که محصول مزرعه و گله خود را برای قربانی به محراب آورده‌اند، حضرت ابراهیم در حال قربانی کردن حضرت اسماعیل و گوسفند و نیز تصلیب مسیح به چشم می‌خورد.
ستون تثلیث مقدس در طول تاریخ خود چندین بار مورد مرمت و بازسازی قرار گرفته است که از جمله آن‌ها می‌توان به عملیات مرمت در سال ۱۹۲۶، ۱۹۴۸ (پس از پایان جنگ جهانی دوم) و سال‌های ۱۹۷۲ تا ۱۹۷۵ اشاره کرد. این ستون آخرین بار در جریان آماده‌سازی پرونده‌اش برای ثبت در فهرست میراث جهانی مورد بررسی و مطالعه دقیق قرار گرفت و بین سال‌های ۱۹۹۹ تا ۲۰۰۱ میلادی تحت نظر لادیسلاو ورکمان، مورد بازسازی و مرمت اساسی قرار گرفت.